من آزاد

بازی با سرنوشت

خدایا : برای دوستانم دعا می کنم که در این روزهای آخرسال دلشان را چنان در

جویبار زلال رحمتت

شستشو دهی که هرکجا که تردیدی هست ایمان،هرجا زخمی هست مرهم ،هرجا

نا امیدی هست

امید وهرکجا نفرتی هست عشق جای آن رافرا کیرد.

امنین 

بازی باسرنوشت

قسمت سیزدهم:

بگو، بگو من چي كم داشتم كه تركم كردي ؟ به تمام احساسم پشت كردي

ورفتي .چرا ؟ " ودرحالي كه اشك مي ريخت زانوانش خم مي شد وخاك را بوسيد.

سعيد روبه سياوش كرد وگفت:"‌ تو شيطان پست،"دنيا" رو وارد اين بازي كردي. اين

موضوع بين من وتو بود.چرا اون را وارد كرد؟

سياوش حرف سعيد را قطع كرد وگفت:" زياد تند نرو آقاسعيد.تواول پاي زن ها رو به

اين موضوع باز كردي. چرا به فريده موضوع عكس ها روگفتي؟ فريده موجود لطفي،

سراز خيلي مسائل درنمي ياره. تومي خواستي به وسيله ي عزيز ترين كسم به من

ضربه بزني. من هم فقط تلافي كردم."چشمان پر خشم سعيد و پركينه ي سياوش  

چون شعله هايي سوزان به هم گره خورده  بودند . و با هم مي رفتند تا قصه اي تازه

رادر كتاب جنگ هاي بي پايان انسان بيا فرينند. داستاني كه مانند تمام جنگ ها ،

پاياني معلوم و در دناك دارش .

سياوش ادامه داد.مي دوني بچه، كارهاي تو ديگه راهي جز ازسرراه برداشتنت برام

نگزاشته.متوجهي كه. يك فرصت دوباره به تودادن، يعني امضاء حكم ادام خودم.

سعيد گفت:" مي خواي من را هم بكشي؟ از يك آدم كش اين كاربعيد نيست."

سياوش به طرف در رفت وادامه داد. اگرمنظورت مهران است. علي رقم ميل اطنيم

من اورا نكشتم.

شايد تو نكشته باشي، ولي قطعا كار يكي از همين نوچه هات.كه به دستور تو

كشتنش.

سياوش نگاهي به صورت پرخون سعيد انداخت وگفت:" ذهنت خيلي فعال جوان.

ولي حيف كه بايد اينقدر زود از كار بيفته ." سياوش اصلحه اي را كه در پشتش پنهان

كرده بود بيرون آورد.ولوله ي آن راروي پيشاني سعيد گزاشت."خب حالا وقتشه كه

آخرين نطق هاتو بكني. فقط خيال وصيت واين جوربرنامه ها رو نكن چون كسي دنبال

اجراش نميره.تاسه مي شمارم،وبعد شليك مي كنم." يك ، دو..."  دنيا هراسان جلو

پريد وگفت:" نه، قرارمون اين نبود. قرار نبود اورا بگشي.اون بايد به مرگ من بمير،

مرگي تدريجي، با عذاب، در اوج تنهايي.مي خوام همه

اون را هم مثل من طرد كنند.همون جوري كه اون باعث شد همه طردم كنند.

 

متأسفم خانم كوچلو.مرگ تدريجي اون يعني لورفتن تمام تشكيلات.وبعد اشاره به

دومردي كه در آنجا ايستاده بودند كرد وگفت:" ببريدش بيرون."ودرمقابل چشمان بحت

زده ي سعيد . دنيا رابيرون بردند. دنيايي كه فقط قرباني يك اشتباه بود.

 

سعيد توي چشماي سياوش خيره شد.وفرياد زد منتظر چي هستي.جرأتش داري؟

شليك كن، من آمادم.

سياوش خنديد وگفت:" نه، انسان عاقل يك اشتباه را دوبار تكرار نمي كنه.لوله ي

اصلحه را غلاف كرد وادامه داد.روش بهتري هم براي ازسرراه برداشتنت بلدم. جوري

كه حتي پليس هم پيگير مرگت نشه.مي خواي ببيني دقيقا كجا هستي؟ وبعد يقه

ي لباس سعيد را گرفت و اورا بلند كرد.پاهاي بسته شده ي سعيد به او اجازه ي راه

رفتن نمي داد. اما ضربات پشت سر سياوش اورا وادار به حركت مي كردتاجايي كه به

دراتاق كوبيده شد.آقا سعيد خوب نگاه كن.شهررا مي بيني؟ از اين بالا همه چيز

پيداست. اينجا يك ساختمان بلنداست.خيلي بلند . تو قرار يك پرواز قشنگ داشته

باشي . قشنگ درست مثل يك پرنده ، كه البته  تازه كاره  و بگي نگي، به جاي پرواز

يكم سقوط مي كنه.

سعيد روبه سياوش كرد وگفت:"تو جرأتش را نداري."من شايد،اما اين سه تا فقط

استخوان هستند وعضله بدون مغذ، بدون وجدان.

هركاري كه بكني پات تو ماجرا گيره.توپيروز نمي شي. شايد حق باتو باشه.ولي قطعا

تو اون روز رو نمي بيني. "من ميپرم."وسياوش درحالي كه سياوش را به طرف اتاقحل

مي داد گفت:"مي پري عجله نكن."

 

افتاب داشت كم كم روبه خاموشي مي رفت. وشايد اين آخرين باري بودكه سعيد

مي توانست غروب خورشيد را ببيند. سياوش روبه سعيد كرد وگفت : "‌ اما نه ،

شايد  بهتر باشد  كمي هم به قولي كه به دنيا دادم عمل  كنم . مي دوني اون چي

مي خواست؟ اين كه توهم مثل اون يك عملي بدبخت بشي.مي دوني، اون تو رو

باعث تمام اتفاقات بد زندگيش مي دونه.چون به احساسش پشته پا زدي.قلبش را

شكستي.واي چه آدم بدي هستي.     ‌  

وبعد لبخندي كنارصورتش نقش بست وگفت:"شايد هم اون خيلي دختر بد جنسي."

دنيا بدجنس نبود،اين توبودي كه مثل عنكبوت تارهاتودوراون پيچيدي، و روحش  را

كشتي.

سياوش شروع به دست زدن كردوگفت:"آفرين،آفرين.مرحبا.احسنت.عجب دوست

مهرباني. درآخرين لحظات عمر هم مي خواد از كسي كينه به دل بگيره.تومنو تحت

تأثير قرارميدي.امااين تورو نجات نمي ده.ببينم عزيزم،كجات درد مي كنه؟ سرت،

دستت، شايد هم تمام بدنت.ناراحت نباش.من يك داروي خيلي خيلي خوب برات

آوردم.

 

برق شيطاني درچشمانش درخشيد. ولبخند تلخي كه لرزه به اندام هر جنبنده اي

مي انداخت، كنار لبش ظاهر شد.آري اين جانشين خداوند برروي زمين ، افسار خود

رابه دست شيطان داده.وشيطان افساراورا به بيراه كج كرده بود.به جاده اي باريك كه

هرلحظه از آن سقوط خواهد كرد . سقوطي كه خداوند به  تمام ظالمان وعده داده

است.

سياوش فرياد زد.دنيا،دنيا جان.چند تاازاون قرص هاي "زد" بياو. مهمان ما كمي بدنش

درد مي كنه. فكر كنم قلبش هم كمي شكسته . بايد يكم آرومش كنيم .

سعيد كه چون قرباني به قصابش نگاه مي كرد ، در دل طوفاني از اظراب  و پريشاني

را تجربه مي كرد. نگاهش به آسمان افتاد.به ان خيره شد، نمي دانست چه

بگويد.وهمان طوركه نمي دانست چه چيزدرانتظارش  است.

 چهره ي لحظه ها سرخ شده بود ، گويي از بود نشان شرم داشتند. واين سرخي را

ازاژداد خود به ارث برده بودند . اژدادي كه صورت هاشان درتابلوي زمان، سرخ گشيده

شده .و نگارگر زمان مي گويد ازمرگ هابيل چنين شده اند.

گام هاي لرزان دنيا وارد شد.درحالي كه دردرونش جنگي خونين بين ببخشش و

انتقام به راه بود. صورتش رنگ نداشت. دستانش مي لرزيد. اشك در چشمانش جمع

شده بود .آرام نزديك شد.درحالي كه نگاه تحقير آميز سياوش وسرزنش بار سعيد

برترسش دامن مي زد.دردلش هيچ اميدي به بازگشت لحظات خوب گذشته احساس

نمي كرد. روبه سياوش كرد وگفت: " مي شه ، من وسعيد را چند لحظه باهم تنها

بگزاري.خودم قرص هارو بهش مي دم." سياوش پوسخندي زد وگفت: " باشه.ولي

وقتي شاهد خوردنش بودم."دنيا ادامه داد."توبرو قول مي دم بخوره."

 

لبخند ازصورت سياوش محو شد، با خشم به طرف دنيا آمد وگفت:" فكرمي كني من

كي هستم، يك احمق.نه دختره ي احساساتي.تاحالاهم كه زنده مونده به خاطر

همين احساسات مسخره ي تو . چرا نمي خواي  بفهمي ، اون ديگه به تو علاقه

نداره.از اولش هم نداشته. فقط مي خواسته تفريح كنه.فقط همين. دنبال چي توي

اين آدم مي گردي؟ تو عرضش را نداري . قرص هارو بده به من . خودم كارو تمام مي

كنم." وبعد با تندي قرص هارا از دستان لرزان دنيا دزديد . با علامت دست آن سه نفر

را كه شاهد ماجرا بودند فرا خواند . سعيد با دستان بسته  تقلا مي كرد.وضربات

مشت لگد هر لحظه بيشتر و بيشتر بربدنش نواخته مي شد . چشمانش كه بعد

ازهر فرياد باز مي شد ، خيره به اشك هايي مي شد كه از سر ناتواني مي چكيد. وبا

لا خره تمام شد.ديگر اثري از آن قرص هاي سفيد روي سياه سيرت نمانده بود.

سياوش ازروي جسد نيمه جان سعيد بلند شد.درحالي كه دستانش ازخون قرباني

سرخ شده بود. روبه دنياي نا اميد كرد وگفت:" بيا. اين هم معشوقي عزيزت ، حالا

هرچي مي خواي باهاش خلوت كن . فقط  هر چي مي خواي بهش بگي زود بگو.زياد

وقت نداره، مي خواد بره جهنم." وبعد روبه سعيد كرد وخطاب به دنيا گفت : " نيمي

ازجانش را من گرفتم . بقيه اش با تو." زانوهاي لرزان دنيا از شرم خم شده بود. اشك

امانش نمي داد.روبه روي سعيد نشست، بريده بريده گفت:" منو ببخش. توقرباني

خودخواهي من شدي. بعد از اين كه ازهم جدا شديم، ماه ها به اين فكر مي كردم

كه چرا من ترك كردي؟ خسته وشسته بودم. تا اين كه با سياوش آشنا شدم . اون

اين قرص ها رو به من پيشنهاد داد. براي آدم بريده اي مثل من همه چيز . براي چند

ساعت هم كه شده كمكم مي كنه همه چيزرا فراموش كنم. حتي كسي را كه

دوسش داشتم و بخاطر اون مهران لعنتي ازدستش دادم.وقتي خبر مرگش راشنيدم،

واقعا خوشحال شدم.

"سعيد بدن نيمه جانش را تكاني داد سرش را به ديوار تكيه داد وگفت:"‌توباز هم داري

اشتباه مي كني. اون به هردومون لطف كرد.آخرراهي كه داشتيم مي رفتيم فقط بد

بختي وروسياهي بود." دنيا عصباني وكلافه ازجا بلند شدو فرياد زد. توهنوز هم تحت

تأثير اون لعنتي هستي. حتي حالاكه مرده.يك نگاهي به خودت بكن.توهم داري

ميميري.باعثش هم اون.اونكه حتي روحش هم راحتت نگزاشته. اصلا چرا دنبال

قاتلش راه افتادي؟مي خواستي چيرو ثابت كني؟اين كه دوستشي؟ اين كه برات

ازهمه مهم تربود؟ حتي ازمن؟ حتي ازخانوادت؟

سعيد لبخندي زدوگفت:"‌براي توكه بد نشد.فرصت انتقام گرفتن پيدا كردي.انتقامي

كه سال ها منتظرش بودي." دنيا بي تاب نزديك آمد وگفت : " نه، اين طوري هم كه تو

ميگي نيست .من هنوزهم دوست دارم.هنوزهم اميد وارم كه تو برگردي و روزهاي

خوش گذشته تكرار بشه.فقط كافي قول بدي ديگه اين موضوع را دنبال نكني. ودوباره

پيشم بركردي .من سياوش را راضي مي كنم،دست از توبرداره."  

سعيد نگاهي به پنجره كرد وگفت:" نه،ديگه فقط موضوع مهران نيست. تووفريده هم

اضافه شديد.اون بايد انتقام هرسه رو پس بده."

ادامه دارد...............

+ نوشته شده در  89/12/27ساعت 21:3  توسط نرگس نوروززاده  | 

"بازی با سرنوشت" قسمت دوازدهم.

مهم نیست چند سال داری یا  در چه شرایطی زندگی می کنی، به هر حال تو موجود یگانه ای هستی ویژگی منحصر به فردی داری که باید یه جهان عرضه کنی . زندگی تو به خاطر کسی که هستی معنا دارد

بازی با سرنوشت

قسمت دوازدهم:

وقتي سعيد با دونان داغ  خاش  خاشي به خانه برگشت . همان سعيد چند 

دقيقه پيش نبود. پر بود از سوال وفكرهاي بچگانه  وهوس آلود . و تمام شب را در فكر

خاطرات با دنيا بودن سر كرد .  به تمام چيزهايي كه درآن  دوران  حس كرده بود ، و

انتهاي اين  داستان  كه  فكر مي كرد  ديگر  تمام شده  است . به نظرش دنيا ، ديگر

همان دنياي هميشگي نبود.دنيا آدمي بود كه براي يك قرار ملاقات  ساده بايد ساعت

ها التماس مي كردي.اما حالاخودش آمده بود وبراي يك روزملاقات خواهش مي

كرد.اين چيزي بودكه سعيد درخواب هم نمي ديد. 

در چهره ي دنيا زير آن همه آرايش  چيزي بود كه تا به حال  نديده بود  . دنيا تغيير كرده

بود، اما چه چيز باعث شده بود كه آن موجود پر ناز به موجودي  پر خوا هش تبديل

شود. سؤال آخر دنيا بيشتر ذهنش را مشغول كرده بود.آه ، گاش مهران اين جا بود تا

با او مشورط مي كردم.

فرداي آن روز نمي دانست چگونه سرش را تا عصر گرم كند. تصميم گرفت با ماشين  

دوري  توي خيابان بزند . شايد  هم  در راه مي توانست  چند تا  از   بچه محله ها

راببيند وسوارشان كند،تا ديگرتنها هم نباشد.شايدهم يك راننده ي كله شق هم پيدا

شد تا باهم توي خيابان مسابقه بدهند. خوب مي دانست كجا بايد به دنبال اين جود

راننده ها باشد. اما كار به آنجا نكشيد. هنوز از گاراج در نيا مده بود كه يكي از بچه

محله ها را ديد. كه اتفاقا هم سرش درد مي كرد براي درد سر. خلاصه كه تا ظهر توي

بلوار ها وبزرگراه ها چرخيدند.

صداي بلند ضبط  ما شين خبر از زمزمه هاي پرالتماس آرزو ها ي يك جوان   و ترسي  

دروني وخورد كننده ي مي داد،كه هردو سعي داشتند درزير صداي  ضبط لحظه اي

حفه اش كنند.تا نفهمند ونشنوند صداي خوردشدن آرزوهاشان  را در زير كوله بار

نگراني ها ،سردر گمي ها، نبايد ها ، نشدن ها و آينده ي مبهمي كه راهش را در

ميان كوچه پس كوچه هاي زندگي گم كرده بود. شايد آن جوان هم به دنبال كسي

مي گشت كه كمي اورا بفهمد. كسي چه مي داند. و امروزچقدرجاي كسي چون

مطهري خاليست.تا چون او صداي قلبهاي نگران وسردر گم را در زير رقصا ها و

مهماني هاي شبانه بشنود. وخالصانه دست ياري دراز كند.كسي از جنس آنها.

سعيد وقتي براي ناهار به خانه برگشت، درقلبش رويش يك جوانه را احساس مي

كرد.جوانه اي به نام دوستي.  

عصر حوالي چهاربودكه ازخانه بيرون زد. سرساعت چهاريك  پژوي آجري رنگ با

دختري كه چشمانش را پشت عينك  دوديش  پنهان  كرده بود . جلوي پاي تورموز

كرد . داشت از تعجب شاخ در مي آورد.دنيا ووقت شناسي!‌ سلام . سلام خانم  وقت

شناس ، دختر تو واقعا عوض شدي !  بيا سوار شو تا كسي مارو نديده . چشب . 

وهنوزصداي كوبيده  شدن درنيامده يود كه ماشين حركت   كرد. احساس مي كنم كه

ديگه نمي شناسمت. خوب ، خودت گفتي كه من ديگه برات در حد يك دختر غريبا ،

واقعا مثل يك دختر غريبه شدي. فكر مي كنم ، براي شناختنت بايد دوباره از اول

شروع كنم. برام بگو برات چه اتفاقي افتاده. چي باعث شده اين همه تغيير كني؟

فقط يك مقدار زود آمدنم باعث اين همه تعجب توشده! .نه، حتي صورتت هم ديگه اون

طراوت هميشه گيرو نداره. چه بلايي سر خودت آوردي؟ من چه بلايي سر خودم

آوردم.هر بلايي به سرم آمد مقصرش جناب آلي بوديد.من! آهان ؛ پس حرف هاي

نگفته اين ها بود. نگفتم،‌ مي خواي تو گذشته ها بگري  و دنبال مقصر بگردي . ديوار

من از همه كوتاه تر بود، آمدي عقده ها تو سر اون خالي كني  .  هان؟! من تورو

عاشقانه  دوست داشتم . جدا ؛ ولي من هميشه فكر مي كردم اگر يك روز از سر كار

خانم  وقت قبلي نگيرم فردا كاملا فراموشم مي كني.پس توي اون نگاه ها  سردت

عشق هم  بود !  پس چرا ما نديديم ؟ بس  كن ،  يعني تو نمي دونسنتي كه من

دوستت دارم؟! داري تمام اين حرف ها را مي زني كه دوباره بهت بگم دوست دارم.

دستت رو خوندم .نقشت نگرفت آقا.

تو ذهن آدم مي خواني؟!نه،من ذات مردارو مي شناسم.بيا دوباره ازنو شروع  كنيم. نه

، حتي فكرش راهم نكن. چرا؟ من وتومي تونيم ذوج خوشبختي بشيم. ذوج! حرف

هاي تازه مي شنوم !  من فعلا قصد ازدواج  ندارم . خوب  صبر مي كنم. هر وقت كه

تو گفتي. دنيا توچت شده؟ بعد از اين همه مدت آومدي سراغ من وبه هم پيشنهاد

ازدواج مي دي؟ وبالحني تمسخر آميز گفت:"‌واقعا چه مرد خوش شانسي هستم."

دنيا. دنياي من پر از نازو وقاربود، من شيفتي نازت شده بودم. اما حالا تبديل شدي 

به  يك موجود پر التماس . چيزي از من مي خواي كه حتي خواب  شنيدنش را هم  از

زبانت  نمي ديدم . تو چت شده؟

دنيا ساكت شد .وسكوتي معني دارجران پيدا كرد.دنيا شيشه ي ماشين را پايين

آورد. وبعد خطاب به سعيد گفت:" متأسفم، نمي خواستم ناراحتت كنم. فقط يك

پيشنهاد بود. مي خواستم مزه ي  دهان تورو بفهمم. تو هم خيلي عوض  شدي. توي

اين چند سال كه ازهم جداشده بوديم همش باخودم مي گفتم كه شايد روت نشد

كه به من پيشنهاد بدي ، همش فكرمي كردم ، اگرباهت مهربان تر بودم . توجرأت 

پيدا مي كردي  وحرف  دلت را مي زدي . گاهي فكرمي كردم  چه اشكالي داشت

من اين پيشنهاد رو به تومي دادم. فكر مي كردم اگراين پيشنهاد را بهت بدم خوشحال

مي شي. مي فهمي كه هنوز هم دوست دارم.

سعيد كه به منظره ي بيرون خيره شده بود.جواب داد.درست مي گي،آن موقع واقعا

خوشحال مي شدم . خوب آن وقع من خيلي خيلي جوان بودم . چيزي از زندگي

سرم نمي شد. پر بودم از احساس هاي ني پايه  واساس ، وتو پراز ناز يك دختر

معصوم.اما حالا ديگه بويي از اون معصوميت را احساس نمي كنم.  بگزريم.حالا درچه

حالي؟ توي يك شركت خصوصي منشي هستم.      شركت  توي چه كاري هست

؟  واردات   دارو و تجهيزات پزشكي ظاهرا . منظورت از ظاهرا چي؟ يعني اگر توي

اسناد ومدارك شركت  بگردي  همين رانشان مي دهد ولي كاراصلي چيز ديگه است.

توكار موادن ، اين شركت هم بيشتر براشون جنبي پول  شويي داره . تو چطور با اين

ها اشنا شدي ؟ توسط يك دوست.الان يك دوسه  سالي هست كه باهاشون  كار

مي كنم . درست توي همون روزهايي كه از هم جدا شديم.

ديگر انقدر به باغ  نزديك  شده  بودند  كه مي شد دخت هاي آن راازدور ديد. درختان

باغ  ديگر مثل گذشته سرحال وشاداب نبودند . توي  باغ  بوي  مرگ پيچيده بود.

سعيد رو به دنيا كرد وگفت:" اين باغ واقعا ديگه داره خشك مي شه.مگه ديگه باغبان

نداره ؟  " پدرم اين باغ  روبه  يك تاجر فروخت.اون هم اينجا روكرده انبار. خودش هم

توي رامسر ويلا داره. نيازي به اين چهارتا درخت نداره كه پول خرجشون كنه. سعيد

كه به شاخه هاي رنگ پريده ونيمه  عريان  درختان خيره شده بود گفت:" چه بي

رحم." دنيا روبه  سعيدكرد وگفت : "  بي رحم ! تمام آدم ها يك جور بي رحمن.فقط 

درجشون فرق مي كنه.بي رحمي اين مرد در مقابل خيلي هاي ديگه ، اصلا به

حساب نمياد.

وقتي وارد باغ شدند ، ساعت حوالي پنج ونيم بود.دنيا گفت:"‌گرسنه نيستي؟ " نه،

اما توي اين باغ غذا خوردن مي چسبه. هنوز هم مثل گذشته شكمو هستي.

روصندلي عقب يك مقدار خراكي و نوشيدني هست آن ها  رو بيار.  فقط اميد وارم

سليقت توي غذاخوردن تغييرنكرده باشه.نه،نكرده.خوب همه چيز يادت.  مگه ميشه

اون روز هاي خوب  فراموش كرد .  شب ها  فقط  به عشق  ديدن رؤياي  اون  روزمي

خوابم. روزهايي كه ديگه به دست نمي آيند. سعيد  توي چشم هاي دنيا خيره شدو

گفت : " متأسفم. نمي دونستم  جداشدنمون  اين  همه  برات سنگين بود." اشك

توي چشماهاي دنيا جمع شد، وبدوني كه  جوابي  بده از ماشين پياده شد. سعيد

جان وسايل بردار وبيارتوي خانه.فكرمي كردم خانه رو انبار كردن.همين طور هم

هست. فقط يك اتاق هست كه مثل قديم مانده. بقيه پر از جنس. وقتي كه هر دو

وارد اتاق شدند، چشمان سعيد به ميزي كه رويش دوشاخه گل سرخ گزاشته شده

بود خيره ماند.دو گل سرخ كه عطرش تمام فضا را پر كرده بود.دنيا درست مي

گفت.فضاي اتاق هيچ تغييري نكرده بود. همان فرش قديمي،همان تابلوهاي عكس

كه پر بود ازآدم هايي كه سال ها بود زيرخاك بودند. واقعاعجيب كه اين اتاق رااصلا

دست نزدند.اين عكس ها مال كي؟ وقتي پدرم اين باغ رو خريد .اين اتاق به همين

شكل توش بود. پدرم دلش نيومد اين اتاق رو خراب كنه. پدرمي گفت:"  احساس مي

كنه توي اين  اتاق  يك عشق  متولد شده . براي همين اين همه جزاب ، آرامش

بخش وماندگاره ." انگار درست مي گفت، چون صاحب جديد هم اينجارو خراب نكرد.

من  فقط گاهي ميام  اينجارو تميزمي كنم . راستي پدرت كجاست؟ پدرم، يك سال

پيش فوت كرد. مادرم هم كه خودت مي داني سالهاي خيلي پيشتر فوت كرده بود.

حالا به معناي كامل تنها هستم.ولي خوب فاميل هستند. ولي فقط ميان

وميرن،بدوناينكه دل آدم روبه چيزي خوش كنند. فقط ساعت هاي تهايي رو پرمي

كنند. سعيد روبه دنياكردوگفت:" تو واقعا خسته اي،چراازدواج نمي كني؟ " اون وقت

دوباره زندگيت نو مي شه." دنيا پوس خندي تلخ زد وادامه داد. باكي، كي حاظره

بادختري مثل من ازدواج كنه.توحاظري؟!البته قراربودبا يكي ازدواج كنم.‌اما بعد

ازچندمدت كه باهم بوديم منصرف شد.رفت عاشق يك دختر پول دار شد. حالا هم دوتا

بچه داره. من هم خودم راغرق كاركردم.تايادم بره،چقدر دختر بد شانسي هستم. حالا

مي فهمم كه چرا اين قدر تغيير كردي. متأسفم.دنياخنديد و گفت:"‌براي چي؟ همين

كه دعوتم را پزيرفتي كلي لطف كردي.سعيد آنقدر محو دنيا شده بود كه اصلا متوجه

ي چيزهايي كه مي خورد نبود.وفقط در جواب دنيا كه مي پرسيد "غذا چطور؟" مي

گفت" حرف نداره ، خيلي خوب. هنوز چند لغمه تا اتمام غذايش مانده بود كه

چشمانش راخواب عجيبي گرفت.چونان كه چشمانش را به زور باز نگه مي

داشت.روبه دنيا كرد وگفت:"نمي دانم چراانقدر خسته ام! دلم مي خواهد بخوابم.دنيا

مبل مبل بزرگ وكهنه اي راكه كناراتاق بود نشان داد وگفت:"‌برو اونجا دراز بكش نيم

ساعت ديگه بيدارت مي كنم."باشه. حتما بيدارم كنيا. اصلا دوست ندارم، دير برسم

خانه.دنيا لبخندي زد وگفت:"‌هنوزهم پدرت." عيد تلوتلو خوران به طرف كاناپه ي كنار

اتاق رفت و روي آن افتاد. واصلا

متوجه نشد كه كي به خواب رفت . ودراطرافش چه مي گذرد . وقتي كه دوباره

هوشياري خود را به دست آورد، صداي دنيا راشنيد كه بالاي سرش او را صدا مي

كند. " سعيد، سعيد جان.بيدارشو. خيلي وقت كه خوابيدي نمي خواهي  بيدار

بشي!"سعيد آهسته چشمانش را بازكرد.من كجا هستم؟احساس مي كرد تمام

بدنش درد مي كند. دست وپايش را نمي توانست تگان دهد. انگار خشك شده بودند.

 

ناگهان فشار آب سردي را روي صورتش احساس كرد.چشمان خمارش تازه باز مي

شد. دنيا را ديد همراه يك مرد كه يك سطل خلي دردست داشت. تازه متوجه شد كه

كوفتگي وخشك شدن دست ها وپاهايش مال بندهاييست كه به دست وپايش بسته

شده. وخودش كه روي يك زمين كه حالا خيس هم شده بود افتاده است. چشم

چرخاند و متوجه ي ديوارها وسقف اتاق كه گچ شده بود شد. ويك درآهني كه زد زنگ

خورده بود. و درست پشت سر دنيا بود. آن مرد بلند قامت كه كنار سعيد بودخم شد

،يقه ي لباس سعيد را گرفت واورابلند كرد.وبه طرف ديوارپشت سرش حول داد. جالا

اوراحت تر مي توانست اطرافش را ببيند.

 

وحشت زده روبه دنيا كرد وگفت :"‌ من كجا هستم ؟ چرا من رابستيد ؟ دنيا اينجا چه

خبر؟ اين مرد كي؟" ودنيا فقط به او خيره شده بود.ناگهان در باز شد.دو مرد درحالي

چوب دستي هاشان رادردستشان مي رقصاندند واردشدند.وسعيد بي خبر از اين كه  

واقعا چه اتفاقي  برايش افتاده مات آنها رانگاه مي كرد . وقبل ازاين كه بتواند سؤالي

درذهنش بياورد هرسه باچوب وزنجير به جان بي نوا افتادند . در زير صداي جيغ زنجير و

چوب هايي كه بي رحمانه بالا و پايين مي آمدند ، صداي ناله هاي عاجزانه پسركي

جوان ولاقر شنيده مي شد،كه هنوز نمي دانست به كدامين  گناه مجازات مي شود .

فرياد هايي كه هر لحظه ضعيف تر مي شد. وصداي گريه ها وناله هاي دنيا كه فرياد

مي زد، بسه ديگه ولش كنيد، كشتينش. توروخدا ولش كنيد. بسه ديگه.

 صداي جيغ دربلند شد كسي وارد شد. وبا ورودش اين صحنه ي دلخراش هم به پايان

رسيد. سعيد در حالي كه ازدرد به خودمي پيچيد ازپشت حيكل هاي درشت آن سه

مرد، سايه مرد ديگري را ديد. با خود گفت:" گناه من چيست؟ "سرش را پايين

انداخت.صداي پاي آن مرد هرلحظه نزديك ونزديك ترمي شد.سرش رابلند كرد.نور

آفتاب مستقيما از در اتاق به چشمان سعيد مي تابيد. واو از درز كوچك چشمانش به

بدرقه ي گام هاي استوار آن مرد رفت .با هرقدمي كه جلو مي آمد نورهم كمتر

وكمترمي شد. مرد جلوي او ايستاد.و صدايي آشنا فضا را پر كرد. " به به،آقا

سعيد.بازهم همديگر را ملاقات كرديم.اماچه جاي بدي.با اين اوضاع، ببخش كه فقط

همين وسايل رابراي پزيرايي داشتيم.سعيد ناي حرف زدن نداشت. جاري شدن خون

را  روي صورتش احساس مي كرد ، از چانه اش خون  روي پيراهش مي ريخت. خون

ريزي توانش را دزديده بود. ديگر خودش را به دست سرنوشت سپرده بود.ولي خيلي

دلش مي خواست اين غريبه ي آشنا را ببيند.مرد روبه روي سعيد نشست. صورت

سعيد را بالا آورد.چشمان نيمه جان وكنجكاو  سعيد باز شد. با صدايي اهسته

گفت:"باز هم تو!" آره من، از ديدنم خوشحال نشدي؟! سعيد آرام جواب داد. هيچكس

از ديدن سايه شيطان خوشحال نمي شه . مرد ادامه داد، شايد شيطان هم به نوعي

مقدس باشد . كسي چه مي دونه . سعيد پوس خندي زد وگفت:"آره، مقدس براي

هم كيشاش . " من خندي بلندي سرداد و گفت:"‌ پس دراينجا، در اين مكان ازكره ي

 زمين ودر اين لحظه من شيطانم وتو يك فرشته ي نجات اسير.فرشته كوچولوي

بيجاره."سعيد روبه دنيا كردوباتتمه ي تواني كه داشت گفت :" توهم با اين دستت

توي يك كاسس ؟ تمام اين كارا، نقشه بود كه منودست اين لاشخورا بندازي؟!اين بود

تمام او همه احساسي كه نسبت به من داشتي ؟ لااقل براي لحظه هاي خوبي كه

باهم داشتيم ارزش قائل مي شدي." دنيا اشك هاش پاك كرد وگفت:"‌ كدام لحظات؟

لحظاتي را كه همشو ازياد بردي! ازت متنفرم. توهم بايد به سرنوشت من دچار

بشي .

ادامه دارد............ 

+ نوشته شده در  89/11/30ساعت 15:45  توسط نرگس نوروززاده  | 

بازی با سرنوشت

شهامت انسان در روابط شاد وخرم روزمره رشد نمی کند. برای رشد آن 

باید بتوانی دشواری ها و سختی هارا با موفقیت از سر بگذرانی و دوام     

بیاوری.

بازی با سرنوشت

قسمت یازدهم:

ديگر نمي دانست چه كاركند. ازخود مي پرسيد  چرا  به هر دري كه مي زنم بسته

مي شود. خدايا كمكم كن .شايد روح مهران از اين  كه او مي خواهد اين كاررا بكند

ناراحت بود. وشايد نه، اين دست تقديربود كه او را  اين  چنين  به بازي گرفته بود.

وقتي به خانه رسيد آنقدر خسته  و گرفته بود كه  فقط خواب مي توانست كمي

ازرنجهايش كم كند.چشمانش را بست،ناگهان  تمام افكار روز به ذهنش هجوم آورد . 

در پيش خودش  فريده را  سرزنش مي كرد  ، سياوش را نفرين  و به سرنوشد رشيد

فكر مي كرد. هنوزهم چيزهايي در وجودش بود كه اورا براي چند صباحي به زندگي

اميد وارنگه دارد.شايد هم  واقعاچيزي باقي نمانده بود. وشايد هم فقط ديگرآنهارا

حس نمي كرد.نمي دانم.

از خودش مي پرسيد آيا كس ديگري باقي مانده كه به او كمك كند؟ يااودر اين  دنيا

تنها مانده.در همين  افكار  بود  كه  صداي  دلنوازي ، اشك خشك شده در چشمانش

را دوباره جاري ساخت. قلبش گرم شد دست مهراني به ياريش آمده بود." ال... اكبر،

ال...اكبر...اشهد ان لا الا...الا ال.." وآيا كسي هست كه خدا را درگوشي ازقلبش

پيدا نكند. وآيا كسي هست كه خدارا ازته قلبش صدا زند، و جوابش را نبيند ،حس

نكند !  او موجدي است ازخود ما به خودمان  نزديك تر. وصداي يا بنده اي او از هر

صدايي رساترودلربا تر.اومتنها عليه همه  ي خوبي هاست. وشايد بهر بود ، به جاي

اين همه دست و پا زدن ها  اول  از او كمك  مي خواست .  شير آب را بازكرد .

صورتش را شست ، گويي به سوي كسي مي رفت، كه بند ازپاهايش وگره از زبانش

مي گشود.پزشكي كه داروي او شفاست. جانمازش راباز كرد. واز منتها عليه وجودش

اورا صدا كرد. وقتي نمازش به پايان رسيد .  چونان آرام شده بود كه مي توانست با

آرامش

چشمانش راببندد ولحظه اي بي خيال ازحوادث اطرافش بخوابد. وقتي دوباره چشم

گشود انگار دوباره زنده شده بود. روحي جديد درونش دميده شده بود.

روحش ازسفري پرشورو غوغا  بازگشته بود. لبخندي كه تازه ازگلبرگ هاي صورتش

سردرآورده بود،صورتش راسرخ كرده بود.درچشمانش اميد شكوفه زده بود . اميدي كه

مي گفت همه چيز به خيروخوشي تمام مي شود . بلند شد، پشت ميزش كه كمي

آن طرف تر،پايين تختش بود،نشست . خود كاري كه در كشوي ميز خوابش  برده بود ،

را برداشت . شروع به نوشتن كرد . ازابتداي هرآنچه كه رخ داده بود ، وتمام  آنچه  كه

مي دانست و نمي توانست  بگوييد. حالا او وخداوند تنها كساني نبودند كه همه چيز

را مي دانستند. اين  كاغذ  هم همه چیز را مي دانست .  وكاغذ ها برعكس قلم

ها،غير قابل

اعتماد ترين ودهان لغ ترين  موجوداتي هستند كه مي توان  به آنها اعتماد كرد.چون

سفره ي دلشان هميشه برروي كساني كه آنهارامي خوانند باز است. ولي قلم

هاهيچ گاه نخواهند گفت كه چه مي داند. وهميشه چيزي رامي گويند كه خودمي

داني.به فگرش رسيده  كه شايد بهترباشد اين نامه را به صورت ناشناس به اداره ي

پليس به دست آن و سروان كه پرونده را پي گيري مي كردند  برساند . فقط يك

مشكل بود. چگونه به دست آنها مي رساند ؟  باخودش  گفت بهتر از چند روزي به

خودم استراحت بدهد. بعد از چند ماه درگيري با خود  و ديگران بهتر از كمي  آرام

بگيرم، وبه خودم وفردايي كه  در اتنظارم  هست فكر كنم . حالا من ديگر يك دانشجو

هستم. و وقت آن رسيده كه از اين موضوع خوشحالي كنم . بايد براي آينده اي كه

مي آيد برنامه ريزي كنم. بوي زندگي،مشامش را نوازش مي داد. با خودش گفت : "

زندگي چقدرمي تواند زيبا باشد ."  و همچنان مست از اين رؤياي شيرين لبخند مي

زدومي خنديد. لبخند وشادي غير منتظره ي او  اهلي خا نه را شگفت زده كرده بود .  

و اين جادوي ذهن است كه انسان را غير قابل پيش بيني وشگفت آور كرده است.

فرداي آن روز مست از زندگي تازه اش به طرف باشگاه  به راه افتاد . خيلي وقت بود

كه خبراز باشگاه نداشت .  وقتي به باشگاه رسيد ، بچه ها را ديد كه در رينگ

مشغول بازي بودند.وچندعضوجديد هم به جمع آنها اضافه شده بود.  كه همه ي آنها

ازبچه هاي خوبي بودند.كه هركدام مي توانستند به نوعي جاي خالي مهران را

پركنند.وازهمه جالب تر اين كه بچه ها گفتند كه سياوش ديگر به باشگاه نمي

آيد.وگويي سايه ي اين جغد مرگ براي هميشه ازاين جابرچيده شده بود. دوباره حس

جواني را بدست آورده بود. همان شور وهيجان ، همان توان ، همان حس توانستن.

در حالي كه پشتش به موفقيت هايي كه در آن سال كسب كرده بود، گرم شده بود.

تا حوالي چهاربعداز ظهردر باشگاه گرم بازي و شوخي با بچه ها بود.گويي كلا ازياد

برده بود كه ديروزچه روز وحشتناكي بود. انگار حتي برايش مهم هم نبود كه فكري كه

در سردارد، اصلا نتيجه اي مي دهد يا نه .  لحظه هايي  كه درصداي قرش هاي

جواني آنها گرم شده بود. اورادوباره به زندگي برگردانده بود.ولحظه هاي سردگزشته

را كاملا ازيادش برده بود. خوشحال از لحظاتي كه  گزشته  بود . دوان دوان به طرف

خانه آمد . پله ها را دو تا يكي مي كرد . وبرق  آسا خود را به خانه رساند . دستش

رقصان رقصان به دنبال كليد در جيبش مي گشت. كه ناگهان صدايي اورا از پشت

صدا كرد. صدايي آشنا."سعيد"،صداازبالاي پله ها مي آمد.روي بر گرداند. دنيا بود.

باهمان صداي دلربا وچشمان به رنگ دريا . از تعجب  خشكش  زده بود. تو اين جا چي

كارمي كني؟ درهمين لحظه صداي  مادراز توي خانه  به گوش رسيد. سعيد جان .

توي . آره، مامان . پسرم برو دوتا نون  بگير . الآن برات پول هم مي يارم . زود باش ،

زود باش بروبالا. ودنيا را دوان دوان  تا پاگرد بعدي همراهي كرد . و دوان دوان پايين

آمد .  بيا مامان . اين هم پول . ممنون ، ولي خودم داشتم. باشه اين راهم بگير. زود

برگرد باشه.بعد از رفتن مادر دنيا كه  هيچ  از اين برخورد گرم  خوشش  نيامده بود .

آهسته از پله ها پايين آمد .  مثل اين كه هنوز هم مامان  بابات نمي  دونن . سعيد با

عصبانيت گفت:" چه چيزي رو بايد به دونند ؟ " چيزي كه تمام شده. كه چي بشه ؟

چرا اومدي اينجا ؟ چرا دست از  سرم بر نمي داري ؟  من  و تو يك  زماني  باهم

دوست بوديم؛ درست . اما ديگه همه چيز تمام  شده . چرا نمي فهمي ؟  به چه

زباني بايد بهت بگم كه ديگه نمي خوام  ببينمت ؟ اما روز هاي اول اين  طور نبودي؟

يادت رفته كه براي ديدنم لحظه  شماري مي كردي ؟ يادت مياد  وقتي سر قرار دير

مي كردم . به من اعتراض مي كردي ودقيقه ها وثانيه هايي رو كه منتظرم بودي به

رخم مي كشيدي.مي گفتي به انتظارمن نشستن برات غير قابل تحمله. تمام اون

وقت هارو فراموش كردي!

سعيد با خشم فرياد زد."آره ،آره.من بودم.من گفتم.من بودم كه مي گفتم دوست

دارم. آره ، من . خودمم . تمام حرف هايي روكه مي گي قبول دارم . اما حالا همه چيز

برام تمام شده. من اشتباه مي كردم .فكر مي كردم عاشقتم . نه عاشق نبودم.

عاشقت نيستم . وتو خيلي وقت  كه اين رو مي دوني! چرا اين  جايي ؟

اشك توي چشم هاي دنيا جمع شده بود. باصداي لرزان گفت:"واقعا كه موجود پستي

هستي .ازت متنفرم." سعيد كه كمي آرام  شده  بود.گفت: " خيلي خوب، حالا چرا

اين جا ايستادي بريم پايين حرف مي زنيم." لازم نكرده. به اندازه ي كافي حرف زديم.

ودوان  دوان ، از پله ها  پايين رفت. دنيا ، دنيا ، صبركن . اين صداي سعيد بود كه هنوز

از حرف هايي  كه زده  بود متمئن  نبود .   چي  چي كارم داري؟نكنه حرف نا تمام

ديگري هم مانده؟ ديگه چه چيزي رو مي خواي خراب كني؟  واقعا متشكرم از

اين همه احساسي كه داري  برام خرج مي كني . امابدون هيچ  وقت  دروغگوي 

خوبي  نمي شي . خواهش مي كنم. همين يك دفعه.

سعيد، محو نگاه پر التماس

دنيا شده بود. كلافه پا به زمين مي گشيد . بالحني آرام گفت : "  باشه ، اگر فكر مي

كني كه حرفي براي گفتن باقي مانده باشه . كجا  هم  ديگررو ببينيم . " چشمهاي 

دنيا شروع به برق زدن كرد.لبخندي زد وگفت:"همون جاي هميشگي.باغ پدرم. "  فكر

مي كردم پدرت آنجا روفروخته.آره، ولي كليد اون جا هنوز تغيير نكرده.  تازه خريدار

آنجارو كرده انبار.سال به سال هم آنجا نميره . فردا ساعت چهار ميام دنبالت.ماشين

خريدي!آره، يك پژوي آجري. بالاخره به آرزوت رسيدي. آره.پس تا فردا، مي بينمت.

باي.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  89/11/05ساعت 13:57  توسط نرگس نوروززاده  | 

اگر من و تو هر کدام یک سیب داشته باشیم  و آنها را باهم  عوض کنیم .  

باز هم هر کدام فقط یک سیب خواهیم داشت . ولی اگر به جای آن هر

کدام صاحب یک ایده باشیم. پس از مبادله آنها با هم، هر کدام صاحب دو

ایده خواهیم شد.

بازی باسرنوشت

قسمت دهم:

آن شب هم مثل هزاران  شب ديگربه پايان  رسيد .  ودشت سيل  زده  دوباره

خورشيد را ديد .  و اين  تنها زمين بود كه آرام  از بقاي خود به  سيل  زدگان مي

خنديد.

بايد آخرين تير راازكمند افكارش جدامي كرد.يك تير خلاص برپيكريك اتفاق. درروزگاري

كه درشروع  لحظات آخربود . از خانه  بيرون رفت . مقصد ، هدف و راه معلوم بود. و

فقط يك اراده لازم بود كه  اتنهاي  راه رانشان  دهد.  وقتي دوباره ازكمند افكارش رها

شد ، خود را سركوچه ي كه خانه ي مهران بود يافت. درحالي كه درانتظار يك لحظه

نشسته بود. ساعت مچي بزرگ را كه چون جلبك به دستش چسبيده بود، نگاه كرد.

ساعت حوالي  نه  صبح بود . ناگهان در خانه باز شد. نگاه  پرسش گر ومنتظرش  را

به  د ر دوخت.  آقاي زرنگار بود كه از خانه خارج مي شد. باعجله خود را پشت  

ماشيني  كه  سر كوچه پارك شده بود پنهان كرد. باگوش هايش صداي قدم هاي

پدرانه اي راكه مي رفت كارناتمام زندگي را  تمام كند مي شمرد. وقتي  متمئن  شد 

كه  آقاي زرنگار كاملا از آنجا دور شده بيرون آمد. وبه درخت بزرگ  وسرسبزي كه از

غرور جواني مست بود وخيال فتح آسمان كرده بود،تكيه داد. باچشمانش كتاني

سفيد ش راكه پاچه هاي شلوار ليش روي آن افتاده بود را چك مي كرد. وباد گرمي

چنگ درموهاي براقش مي كشيد. به ساعت مچي اش نگاه كرد. وصداي بازشدن در

مجال خواندن رانداد. پيچش پارچه اي مشكي از خواب و بيدار در قرار را از او دزديد.

اضطراب عجيبي داشت. باعجله پيراهن آبي يقه دارش را كه توي شلوارش جاخش

كرده بود مرتب كرد. سر بلند كرد، فريده بود كه باعجله در را مي بست. از لابه لاي

رقص چادرش كيف دستي كوچكي كه يك دست ظريف چيزي در آن پنهان مي

كرد،ديده مي شد. به خود جرأت داد وجلو رفت. سلام فريده خانم.وبعد برق دوچشم

كنجكاوكه از شنيدن صداي مردانه ي غريبه اي كمي حل كرده  بود .به  پيشواز  قدم

هاي پرترديد اوآمد. اما لحظه اي بعد جواب گرمي ترديد را از قلبش برد . وجرأت ادامه

را به او داد. ببخشيد مزاحم شدم. مي  شود چند لحظه وقتون را بگيرم ؟ خواهش

مي كنم!. بفرماييد.فقط چند لحظه وقتون رامي گيرم وبعد رفع زحمت مي كنم.  

چشمان به زمين دوخته شد  وصورت متعجب و منتظر فريده  سعيد را  براي گفتن

ترقيب مي كرد. راستش مي خواستم موضوع  مهمي را با شما در ميان بگزارم . من

چند وقت پيش  كه  به باشگاه رفته  بودم ، براي  آوردن  وسايل مهران متوجه ي چند

عكس شدم كه توي كمد مهران پنهان شده بود.عكس ها متعلق به سياوش خان بود.

كه به صورت پنهاني گرفته شده بود. فريده خانم نمي دانم حرفهايم را باور مي كنيد يا  

نه، ولي من  قسم مي خورم كه  راست مي گويم. آقا سعيد چراحرفتان را ادامه

نمي دهيد؟ لازم  نيست  قسم  بخوريد. هر چي كه ديديد بگوييد.آن عكس ها نشان

مي داد كه سياوش يك خلاف كاره. به صورت فريده نگاه كرد.رنگ ازصورتش پريده

بود.چشمانش دودومي زد. فريده حرف اورا قطع كرد وگفت : " منظورتان از اين حرفها

چيست؟  اصلا  مي فهميد چه مي گوييد؟ اصلا چي باعث شده بيان اين جا اين حرف

هارو به من بزنيد؟ شايد دچار سوء تفاهم شده ايد.سياوش دوست مهران بود. برادر

من خلاف كارنبود.چطور دوست اون خلاف كار؟ خود مهران سياوش رابه ما معرفي

كرد.خودش گفت كه پسرخوبي. مي خواي بگيد براد من با سرنوشت وآينه ي

خواهرش بازي كرد ؟! آن هم برادري كه حاظر نبود  يك خارتو پاي  خواهرش بره!چرا

بايدحرفها تون را باوركنم.اصلاعكس هايي كه دربارشون  حرف مي زنيد كجاست ؟

نشونم بديد.. " ببينيد فريده خانم هر كسي مي تونه اشتباه كنه.احتمالا معرفي

سياوش به شما مال وقتي كه سياوش تازه به باشگاه امده بوده. اون روزهاي اول

همه مجزوب قدرت وتكنيك  سياوش شده  بودند. اما بعد از گزشت چند مدت همه

متوجه  شدند  كه  بچه هاي  باشگاه  دودسته شدند. عده اي كه دور و برسياوش

مي چرخيدنددوروزبه روزرنگ وروشون زرد تر مي شد،وازرينگ بيشترفاصله مي

گرفتند. وعده اي كه فقط تماشا گر اين فاجعه بودند.حتي دوتا از بچه ها جلوي چشم

همه معتاد شدندوبعد هم از دست رفتند.بچه هايي كه حتي فكرمعتاد شدنشون

مسخره بود.من نمي دونم اشنايي شما وسياوش كي اتفاق افتاده شايد وقتي كه

من سربازي بودم. چون مهران اصلا در اين باره بامن حرف  نز د.  فقط  اين را مي دانم

كه مهران و سياوش  بارهاوبارها جلوي همه باهم درگيرشده بودند . و كسي

باورنمي كرد كه ان ها  باهم  اين قدر نزديك  شده  باشند . مهران مي خواست به 

شما  بگه ولي فرصتش را پيدا نكرد .يعني بهش فرصت  ندادند . اون عكس ها هم

ديگه پيشه من نيست . سياوش ديروز به زور آن ها را از من گرفت.

بس ديگه،نمي خوام چيزي بشنوم. من مي تونم حدس بزنم چرا مهران به شما درباره

ي من و سياوش چيزي  نگفته .  چون شما اصلا پسر قابل اطميناني و سر براهي

نيستيد. كه مهران بخواهد درباره ي خواهرش با شما صحبت كنه. كسي كه چشم

ها شوروي دخترهاي مردم نمي بنده دليلي نداره اين كاروبراي خواهر دوستش انجام

بده . پس زياد هم از اين  كه مهران چيزي به شما نگفته ناراحت نباشيد.

سعيد كه خشكش زده بود با تعجب پرسيد.منظور شما ازاين حرفها چي؟!.....

من شما رو هم راه اون دختر ديدم ، وبا مهران صحبت كردم. مهران آنقدر مرد بودكه

حتي طاقت ديدن بازي با احساسات يك دختر غريبه را هم نداشت، برعكس شما.

ببينيد فريده خانم آن موضوع ديگه تمام شده، من هم آن طوري  كه  شما  فكر مي

كنيد نيستم. هر دوي ما اشتباه كرديم . حالا همه چيز تمام شده.هركس توي

زندگيش ممكن اشتباه كنه. اين دليل نمي شه تمام كارهاش اشتباه باشه.

البته،شما درست مي گيدولي من نمي تونم به حرفهاي شما اعتماد كنم.متأسفم.

ديگه هم نمي خوام شما را ببينم.

وبعد نسيم تندي كه ازكنارگوش سعيد رد شد.و احساس و حشتناك  ندامت  كه

درقلبش مي نشست،پاياني براي اين ملاقات كوتاه  بود.گويي شاهين سرنوشت روي

شانه هاي فريده نشسته بود وخيال بلند شدن نداشت. وتلاش هاي سعيدهم بي

فايده بود. ديگر كاري از دستش بر نمي آمد . ديگر حتي عكسي هم نداشت كه به

پليس بدهد. وجلوي اين حادثه را بگيرد.فقط يك شاهد كه آن هم بعيد بود با آن

اعتيادي كه داشت جلوي پليس ظاهر شود.

سعيد باخود گفت شايد بهتر باشد كه خودم بروم وهمه چيز را به پليس بگويم. اما اگر

از من مدرك خواستند چه؟ اگر موضوع به گوش سياوش برسد چه؟ آن وقت  بجرم 

افتراع  و حتي  مخفي  كردن  مدارك مربوط به قتل بازداشت مي شم. آن وقت به

جاي سياوش من راهي زندان مي شم.

چاره اي نبود بايد شانسش را امتحان مي كرد.پس به طرف خانه ي رشيد به راه

افتاد. در راه به اين فكرمي كرد كه اين بارچطور رشيد راازخانه بيرون بكشد، كه دوباره

با پدرش روبه رو نشود. اگر پدر رشيد از اين موضوع  با خبر شود،وضع از اين هم

بدترمي شود.هنوز راهي پيدانكرده بودكه چشمانش به يك پره ي سياه ويك عكس

آشنا خيره شد. قيافه اي كه كمتر شباهت به آنچه كه سعيد ديده بود داشت. جواني

خوش سيما با چشماني غرق اميد . چيزي  كه در خماري چشمانش گم شده بود.

چيزي كه  مي  ديد  باورنمي كرد. (رشيد!) 

پاهايش ديگر توان نداشت. مغزش ديگر كار نمي كرد.آخه  چطور ممكنه  اين قدر بد

ياري آن هم در عرض  دوماه! تمام عصبانيتش  را جمع كرد و بامشت به ديوار كبيد. اين

باردرد دستش به هم راه درد درونش دراشكش، جمع شد و جاري شد. وچون كودكي

كه دست مادرش رارهاكرده، شروع به گريه كردن كرد. دراين هنگام دست سردي

رابرشانه هايش احساس كرد. روي برگرداند، پيره  مردي  بود  كه  روزگار دست 

سفيدش را روي صورتش  كشيده  بو د،  و خيره خيره به او نگاه مي كرد. ونگاه اشك

بارسعيد قفل از دهانش باز كرد. پسرم ، اين خدا بيامرز دوستت بود ؟ تقريبا ، چطور

 شد كه مورد ؟ چي  بگم والا،جوانها چه كارها كه باخودشان نمي كنند. خدا از سر

تقصير باعث بانيش نگزره. مي گن، ازمصرف زياد مرده.اين آخرا،پدرش هم حريفش

نمي شد. شما هم ناراحت نباش .هرچي خاك اون خدابيامرز، بقاي عمر

توباشه .جون . ببين وعبرت بگير.آخرش همينه. وبعد هم اشاره به عكس رشيد كرد . 

 وسعيد آنچنان خيره به عكس رشيد شد ، كه متوجه رفتن پيرمرد نشد.ديگروقت

رفتن بود. وشايد رشيد ازاين كه زندگيش تمام شده بود خوشحال بود. زندگي كه  پر از

سرزنش ،عذاب وخفت وخاري بود.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  89/10/21ساعت 14:29  توسط نرگس نوروززاده  | 

چیزی که برایت درد سر درست می کند نادانسته های تو نیست . بلکه اطمینان تو به دانسته هایت است. که تو را به درد سر می اندازد.

بازی باسرنوشت :

قسمت نهم:

تمام حقايق جلوي چشمانش چون چراغي روبه خاموشي سوسو مي كرد. آيااو فقط

به خاطر اين كه به سياوش شك كرده بود ، تنبيح شد. يا شايد موضوع از اين هم فراتر

است. واين دست روزگار بود كه اورا تنبيح مي كرد. به خاطر تمام لحظاتي كه مي شد

آن ها را صرف فكركردن وتوجه به اطرافيان كند. اما او سر گرم هوس ها ي زود گذر

وآرزوهاي طولاني  كرده بود. وشايد هم روزگار اشتباه مي كند. وبايد زندگي كرد. شاد

هم زندگي كرد.به هرقيمتي كه شده. لحظه راپركرد با يك هيجان هر چند كه زود گذر

باشد .  شايد  لحظه ي  ديگر  زنده نباشيم .  درآن صورت آخرين لحظه را بجاي

پركردن بايك لبخند، با يك لحظه ي پراز نگراني پر كرده ايم آن هم براي ديگران! اما

دراين دنياي زميني، لحظاتي است كه تو درعين خوشحالي درآتش درون مي

سوزيم .  وبرعكس  لحظاتي است كه در عين  دست و پنجه  نرم كردن با مشكلات

وگرفتاري ها دربهشت  درون خود آرامي . و اين يك  حقيقت است كه انسان

روحيست كه چند صباحي دراين جسم خاكي مهمان است. زندگي گاهي سخت

است.حتي سخت تراز آنچه كه احساس مي كنيم.وگاهي هم آرام مي گزرد.مهم ما

هستيم كه درلحظه ي بعد از لحظه ي گزشته مان راضي باشيم. و آه  نكشيم.وقدر

لحظه اي كه درآنيم رابدانيم.

وسعيد اين قرباني لحظات درمقابل آينه اشك اعتراف مي ريخت. حال صورتش پاك

شده بود. پاك پاك هم چون قلبش. حال ديگر خوب صداي قلبش رامي شنيد. فرياد

مي زد كمكش كن.( فريده تنهاست.)

صداي زنگ در بلند شد. كشان كشان خود را به در رساند. در راباز كرد. درحالي كه

خود درپشت در پنهان مي شد.روي زمين نشست.مادر و مريم بودند كه ادامه ي حرف

هاي نيمه تمامشان را درچار چوب در تمام مي كردند . دستانشان  پر بود از مواد

غذايي وچند تكه ي ديگر كه خريده بودند.با هم وارد خانه شدند و سعيد  چون

مجروحي نيمه جان در را پشت سرشان به هم كوبيد .  صداي در فضاي خانه راپر

كرد، وهردورامتوجه سعيد كه پشت سرشان بود كرد.  و بعد  صداي  افتان  چيزي

چشمان خمارسعيد را باز كرد. مادر بود كه خيره خيره سعيد را نگاه مي كرد. رنگش

پريده بود. واين آغاز لحظاتي پر ازسؤال بود. چه بلايي سرت اومده؟ كي اين بلارو

سرت آورده؟ كجا رفته بودي؟ چرا جواب نمي دي؟‌ هيچ جا، رفته بودم باشگاه. بايكي

ازبچه ها بازي كردم .هم زدم ، هم خوردم. بازي ديگه. پسر تو ديوانه اي بكس هم شد

بازي. ببين صورت چي شده. ورزش قحطي! مگه واليبال وهندبال ياحتي فوتبال

اچكالي داره كه توچسبيدي به اين بكس بي خود وبي جهت. ببينم مگه قرار نبود كه

توديگه باشگاه نري؟! ديگه هم باكسي مسابقه ندي ؟!  تو به من قول داده بودي.

چشم هايش رابست ،  دلش مي خواست ديگر آن هاراباز نگند . و اين فرصت را به

قلبش ندهد كه دروغش راازچشمانش فرياد بزند.  خوشبختانه بوي بتادين و سوزش

زخم هايش اين بهانه رافراهم مي كرد.مادر همان طوركه زخم هايش را  مي بست.  

زير لب دعا مي خواند وبه او فوت مي كرد . ازخدا مي خواست يك دانه پسرش را

برايش سالهاي سال، سالم نگاه دارد.

بعد بستن زخم هايش آرام كنارش نشست.زول زد به چشمان سعيد وپرسيد.حالا بگو

كي اين بلارو سرت آورده ؟ سعيد رويش  را برگرداند  و جواب داد . " مهم " .

مادرصورت پسرش راگرفت وبرگرداند.توي چشم هايش زول زد گفت:"معلوم كه مهم"

من نبايد بدونم كي اين بلا روسر پسرم آورده.كي بوده كه جدي وبازيش باهم فرقي

نداشته. اصلا مربيتون چرااجازه داده اين همه خشونت بكارببره؟ سعيد از جا بلند شد

وبا حالتي شاكي جواب داد . مامان ول  كن . بازي ديگه .  " هم مي زني ،  هم مي

خوري." مادركه از تفره رفتن سعيد كلافه  شده بود . گفت: اين كجاش شبيه بازي!

يك نگاهي به قيافت بنداز . درست مثل آدمي شدي كه بدون اين كه ازخودش دفاع

كرده باشه ، حسابي كت خورده .  واي مامان . بازشروع نكن . قول مي دم كه ديگه

بازي نگنم. قول مردونه. مادر پوس خندي تلخي زد و ادامه داد. دفعه ي قبل هم همين

راگقتي . سعيد به طرف مادر امد و بازو هاي مادر راگرفت وگفت :  اين دفعه فرق مي

كنه.گفتم قول مردونه مي دم.مرده وقولش. اصلا مي روم دنبال  همون والي بالي كه

شما مي گيد. باشه، حالا اخما تو واز كن. مادر درحالي كه نگاه ازچشمان پسر

جدامي كرد .  گفت : باشه . اميد وارم اين قول مثل باقي قولات ترك بر نداره. وبعد به

طرف آشپزخانه رفت. سعيد به دنبال مادر رفت گفت: مامان، به بابا كه چزي نمي

گي . مي گي ! به پدرت نگم !  پس مي شه بپرسم چه طوري بايد صورت آشو لاش 

آقازادشون رابراش توجيح كنم . چي بگم؟  بگم دونفر بي خود و بي جهت ريختن تو

خانه پسرت رااين شكلي كردن ورفتن . نه، شايد بهتر بگم كه با يك تريلي تصادف

كرده و به طور معجزه آسايي زتده مانده. خوب؟!

سعيد كه در باطلاق دروغش گير كرده بود، گفت: خيلي خوب، خيلي خوب. اصلا

هرچي كه دلت مي خواد بگو. اصلا چرا راستشو نگي؟ راستشوبگو.

آن وقت بابا باشگاه رفتن را براي هميشه  قدقن اعلام مي كنه .نظر من هم كه  هيچ

وقت مهم نبوده. تازه اين جوري خيال همه راحت مي شه. مريم  كه تا بحال  ساكت

بود گفت: فكر خوبي .  كم ترين  فايده اش اين كه  از شر اين  دعواي  كهنه خلاص

مي شيم.       

 سعيد كه مثل باروت روشن شده بود . روبه مريم كرد وگفت: توديگه ساكت باش .

اصلا كي ازتونظر خواست .  در اين هنگام صداي زنگ دربلند شد .  مريم نگاهي بي

اعتنا به سعيد كرد وبه طرف در رفت.

پدر بود.سعيد گيج شده بود. دست وپايش را گم كرده بود. توي اين هفته اين دومين 

بار بود  كه اتفاق هاي  عجيب  و غريب برايش رخ مي داد. واي  خداي  من  پدر هنوز 

بابط  ديرآمدن  ديشبم كلافه  است . اين يكي راچي كار كنم ؟  اين بار ديگه  بايد

توضيح قانع كننده اي پيدا كنم .  اصلا بهتر است تمام حقيقت رابگوييم وخودم راخلاص

 كنم . واي كلي دعوا مي كنه  چرا عكس هارو به پليس ندادم . تازه  شايد اصلا

باورنكه من كه ديگه چيزي براي اثبات حرفام ندارم .  تازه اگر رشيد  را هم ببينند

بازهم مشكل حل نمي شود. فايده اي نداره.بدون اون عكس ها هيچ كس حرف يك

عملي را باورنمي كنه . تازه اگرهم بگم واون ها باور كنند . دستشان  به جايي بند

نيست چطور مي خواهند حرفشان را توي دادگا ه  ثابت كنند  .  بازهم نمي تونم

 فريده را نجات بدم  . فريده حرفمون را باور نمي كنه .  تازه  پدرم  هم  نمي گزارد

موضوع را پي گيري كنم . ديگر دير شده بود.پدر وارد خانه شده بود. با چشمانش

دونبال اعضاي خانواده مي گشت. مريم را ديد مادر راهم، پس سعيد كو؟ مادر جواب

داد.توي اتاقش. چرا؟ مريض؟ نه، اما، اما چي؟ باشگاه رفته بوده با يكي از دوستاش

مسابقه داده .پدر توي  حرف  مادر پريد وگفت: وآش ولاش برگشته . مگه قول نداده

بود كه ديگه  ....  پس  چرا  دوباره ؟  و در حالي  كه سرش را به نشاني اعتراض 

 تكان مي داد روي كاناپه نشست . مادر با يك  چايي داغ  كنارش نشست.  در

چشمان مادر نگراني موج مي زد . وبا نگراني حركات پدر را نظاره مي كرد . پدركه

متوجه ي نگاه ها ي  نگران  مادر شده بود، گفت: چي ، چرا اينقدر نگراني؟

بار اولش كه نيست. اصلا كسي كه رفت دنيال اين ورزش بايد از اول بدونه كه اين 

ورزش خطر ناك است . و ممكن هزار و يك  مشكل  برايش  پيش  بياد . من هم كه

همان موقع كه اسم اين ورزش توي اين خانه امد نظرم را گفتم. اما همين شما بودي

كه گفتي نه. حالا كه از اين ورزش خوشش آمده بگزار برود ، تو  ذوق  بچه  نزن.  مادر

بدون اين كه چيزي بگويد بلند شد  و به طرف  اتاق مشتركشان رفت. درحالي كه

نگا ه

پدر اورا بدرقه مي كرد. پدر روبه مريم كرد وپرسيد چيزي شده؟ مريم كه جلوي آينه مو

هايش راشانه مي كرد.از توي آينه پدر را نگاه  كرد و گفت: نه، تمام عصر حالش خوب

بود. فقط وقتي برگشتيم وسعيد را توي اون حال ديد ،  حالش بد شد. پدر چايش را

سركشيد و زير  لب  چيزي گفت ، كه  از چشم مريم پنهان  نماند  بلند شد  و به

طرف اتاق رفت . در را  باز كرد  درحالي  كه باقلبش نيمه ي دومش راصدا مي كرد

وچشمانش تشنه ي نگاه لطيف او  بود .  و اورا در حالي كه  روي صندلي روبه پنجره

نشسته بود و به  ماه ي  كه  در  آسمان  تاريك  با  تمام  زيبايش مي درخشيد خيره

شده بود . يافت . ماه ي كه آن شب بزم عاشقان را  به گونه اي ديگر روشن كرده

بود.درخششي خيره كننده.كه سوي چشم عاشق رابراي ديدار معشوقش 

بيسترمي كرد. صورت معشوق خيس بود ازباران لطافت وعشق مادري. جلورفت، كنار

پنجره روبه ماه خود تگيه داد. درحالي كه قلبش با هرقطره ي اشك ا ويك  بار هستي

را نفرين مي كرد. واين زبان نبود كه علت آن اشك را پرسيد،بلكه دل بود كه يك بار

قسم به عشق او خورده بود و يك عمر كمر به حفظ او بسته بود. مادر اشك هايش

راپاك كرد . گويي مي دانست كه اين  عاشق  توان  ديدن  و صبرصبركردن ندارد.مادد

پرسيد : رفتي  سعيد را ديدي ؟  نه ، عزيزم مي شه  بگي  چت  شده ؟ مگه بار اول

كه پسرت زخمي  مياد خونه. من كه تا يادم مياد اين پسر هميشه يك جايش زخمي

بوده.

نه ، دفعه ي اولش نيست. اما دفعه ي اولي كه بهم  دروغ ميگه. بچه ها هيج وقت

نمي توند دروغ گوهاي خوبي بشن. آن هم جلوي مادر. زخم هايي كه برداشته بود

هيچ شباهتي به زخم هايي كه تاحالا برداشته بود نداشت. تازه رفتارش هم خيلي

عجيب بود.هميشه وقتي زخم هاشو تميز مي كردم. صداي آخ واوخش بچه گانش

بلند مي شد.ولي امروز اصلا حواصش نبود.حتي يك بارهم ناله نكرد.خيلي تو فكر

نمي دونم داره چي كارمي كنه.ولي يك چيزي شده كه به مانمي گه.من بچم راخوب

مي شناسم. محمد من خيلي نگرانم . نكنه پسر من هم سرنوشت مهران راپيدا 

كنه . از وقتي اون مرده سعيد  يك ادم ديگه شده. ميگم نكنه معتاد بشه  . تو مي

دوني  چي كار داره مي كنه؟  وبعد باحالي قهر آميز از جلوي پنجره روي تخت

نشست     وگفت:"تو هيچ وقت نتونستي باهاش رابطه ي دوستي  برقرار كني . اون

به مهران بيشتراز تو كه پدرش بودي  اعتماد داشت.چقدر بهت گفتم انقدر باهاش تند

برخورد نكن.اما كو گوش شنوا."

پدر آرام كنار مادر روي تخت نشست وگفت: عزيزم ، من درست نمي دونم داره چي

كار مي كنه اما چند روز پيش چند تا از بچه هاي  گشت  تو خيابون ديده بودنش كه

داشته قدم  مي زده.حتي متوجه صداي  بوق بچه ها هم  نشده . خوب كجا مي

رفت؟ نفهميده بودند. احتمالا پاي پياده برمي گشته خانه .  يعني دنبال چي بوده؟

نكه راه  بيوفته  دنبال  قاتل  مهران.

اي با با ، خانم تو باز شروع كردي ؟!  چندين  مأمور پليس  دنبال اين پرونده هستند.

چند روز پيش هم  كه خود ماراخواستند وكلي سؤال كردند.ولي  هنوز قاتل

راشناسايي نكردن.آن وقت پسر بيست ودوساله ي شما مي خواد پيدا كنه. مگه 

الكي . تازه  گمان هم نمي كنم  از اين جرأت ها داشته باشد .  يكم  دچار

افسوردگي شده. كه بعد ازرفتن به دانشگاه خوب مي شه و فراموش  مي كنه . من

بهت قول مي دم.

درحالي كه پدر درچند ديوار آن طرف ترازسعيد سعي درآرام كردن خانه اش از نگراني

هاي بيرون بود.سعيد به فكر اتفاقاتي بود كه لحظاتي  نچندان  دور اتفاق مي افتاد.

 مرگ تدريجي يك عشق كه در حصار يك اعتماد گرفتار شده بود. وشاخه اي جوان كه

درزير بار اين عشق تو خالي لگد مال مي شد.واويا محكوم به تماشا  بود، يا فنا. دو

راهي زندگي اين بار شمشير را از رو بسته بود. وچاره اي جوز انتخاب نبود. شايد اگر

اين شاخه ي جوان  از پوكي  اين عشق باخبر بشود فاجعه اي در كارنباشد.

 ادامه دارد....

+ نوشته شده در  89/09/17ساعت 21:35  توسط نرگس نوروززاده  | 

بازی باسرنوشت

قسمت هشتم:

سعيد :"  نه ، خيلي ممنون . " بيا  بالا تعارف نكن . سعيد : "‌

نه . "  بيا سوار شو. سعيد بالاخره سوار شد. ولي اضطراب

عجيبي داشت. نمي دانست با اين اضطراب چرا دعوت سياوش

راقبول كرده. شايد ازسر كنجكاوي .سياوش گفت: تو كه من را

مي شناسي .نه؟ سعيد سري تكان داد. سياوش دوباره

پرسيد :  چقدر؟ سعيد  : آنقدر كه مي دانم  فريده  با

توخوشبخت نمي شه .  سياوش ازكجا اتقدر مطمئني ! سعيد :

از آنجا كه تو را خوب مي شناسم . سياوش : سعيد جان من

شايد  توي  باشگاه  بچه اي شري باشم  .  وبا مهران هم زياد

دعوا مي كرديم .  ولي  اين دليل  نمي شود كه  شوهر بدي هم

باشم. من همه چيز براي خوشبخت كردن اون دارم  . خونه ،

ماشين  و پول. من عاشق او هستم . مي خواهي  خانه ام را

ببيني . نوي يك بوج .از آن بالا تمام  شهر زير پات .  شب ها  و

روز هايش  غير  قابل  وصف . هر زني  آرزوي  زندگي   د ر

چونين جايي را دارد . و فريده شايسته ي همچين جايي . تازه

فريده ام  هم منو دوست دار. 

سعيد جواب داد . ولي اگر فريده بداند كه اين معشوقه ي پول دار 

 از  كجا  اين پول  ها را مي آورد ،  مطمئني  كه  نظرش  تغيير

نمي كند ؟  سياوش : منظورت  چي؟ منظورم  روشن. سياوش 

 تومثل اين كه دنبال درد سر مي گردي؟! سعيد بالحني تند جواب

داد، دست ازسر فريده بردار. سياوش :  تو فكر مي كني كي

هستي كه براي  من تكليف تئيين مي كني ؟  تو جوجه خروس 

 تازه به دوران رسيده  ، فكر مي كني مي توني جلوي من

بگيري! من هركسي راكه مزاحمم باشه ازسر راه برمي دارم .

سعيد كه هم ترسيده بود وهم نمي خواست بيشتر از اين  با

سياوش درگير شود .  با عصبا نيت فرياد زد." نگهدار.مي خوام

پياده شم." سياوش: باشه باكمال ميل. سعيد  در ماشين را به

هم كوبيد وگفت: " حتي اگر آن سد برادر، معشوقت باشد."

چشمان سياوش ازخشم  برقي زد . شرارت ازچشمانش فوران

مي كرد .  و اين گونه سعيد سياوش را با  افكارش  تنها 

گزاشت .  خودش هم  نمي دانست  كه  وارد چه  بازي  خطر

ناكي شده است . " بازي مرگ " . بازي  كه  يا او برنده  بود  يا

سياوش . وبازنده  محكوم به  فنا  بود . درراه دردلش آشوب بود . 

 ودائم ازخودش مي پرسيد آخرش چه مي شود . تكليفش با

عكس ها چيست؟  ساعت حوالي  دوي  بعد از ظهر بود.

وآسمان گويي از كردار مردم  زمين  آشفته بود . وشعله هاي

آفتاب كمربه قتل عابران بسته بود  .  و درختان كه  گويي  ديگر

رمقي  براي  استوار   نگاه  داشتن برگهايشان  نداشتند وخم

شده بودند.وخودرا به دست نسيمي گرم، كه ازكويرمي آمد 

سپرده بود. وخانه گويي  تنها مئمن بود. به خانه كه رسيد مادر

ومريم سرميز ناهار نشسته بودند . سعيد : سلام . مادر : 

 سلام. چه به موقع آمدي .داشتيم ناهار وشروع مي كرديم . بيا

عزيزم ، بشين . سكوت و نگاه هاي  پنهاني  مريم  ، نشان از

چيزي بود  كه درذهنش مي چرخيد .بالاخره  ناهار تمام شد.

خانه در سكوت  بعد از ظهر فرورفته بود .  دراتاقش باز شد.مريم

بود . اجازه هست بيام تو . سعيد : بيا. مريم با نگاهي پرسش گر

، قلبي  پاك وهمان نرمي  و لطافت هميشگي وارد شد . به

ديوار كنارآينه روبه روي تخت تكيه داد. وگفت: تو حالت خوبه ؟

سعيد: بايد خوب باشم؟! مريم : چرا نبايد باشي؟ هركسي الـآن

جاي تو بود دربهترين شرايت روحي بود. بعد از چند سال دانشگاه

قبول شدي.چرا اين روز هاي قشنگ راخراب مي كني؟  سعيد

كه تاحالا روي تخت كنارپنجره  دراز كشيده بود، بلند شد، وروبه

مريم كرد و گفت : " احساس  مي كنم  از يك خواب طولاني 

بيدارشدم .  وخودم و توي  درياي  بي ساحل ، روي يك تكه چوب

باريك پيدا كردم. كه به هرطرف كه خم شم توي آب مي افتم،

واين درحالي كه اصلا شنا كردن بلد نيستم.وغرق مي شم.

مريم: تو ديوانه شدي. حتما بايد بري پيش يك روان

شناس.سعيد: ديوانه هاخوشبخت ترين انسانهاي روي زمينند .

مريم : ديشب وقتي توي اون حال آوردمت تو ، احساس مي

كردم كه ديگه هيچ وقت چشماتو باز نمي كني . بدترين

احساسي بود  كه تا حالا داشتم  . من خيلي مي ترسم.نمي 

خوام تورو ازدست بدم .  خوب شو.بشو همون  داداش  باحال

خودم . بابا را تا به حال انقدرعصباني نديده بودم . انقدر صورتش

بر افروخته  بود كه گفتم الآن سكته  مي كنه .  فقط وقتي كه

صداي قلبت راشنيد آروم  شد . بغز راه گلوي مريم را گرفت و

قطرات اشك  صورتش راخيس كرد. باپشت دست اشكهايش

راپاك كرد.  وادامه داد بابا  گفت به مامان چيزي نگم . سعيد : به

من هم كه  ديدي، همينو گفت. مريم  درحالي كه روي زمين 

 كنار تخت مي نشست  گفت :  يك چيزي بپرسم جوابمو درست

مي دي ؟ سعيد سري تكان داد . مريم : ديشب كجا

بودي؟         سعيد : هيچ جا ،  توي خيابان  قدم  مي زدم . 

 فكنم حق با تو باشه  ديگه دارم  جزو خوشبخت ها مي شم.

مريم لبخندي زد وگفت: " سعيد تا به حال بهت گفتم كه  چقدر

دوست دارم ؟ سعيد: نه، اما اين رامي دونم كه خودم

چقدردوست دارم.مريم بالحني شيطنت آميز گفت: چقدر؟

سعيد : به اندازه ي تمام گل هاي مريم دنيا . مريم : خوب پس

بيشتر ازمن نيست . سعيد : مگه مال تو چقدر؟  به اندازه ي

تمام آسمون . سعيد سرش راپايين انداخت . اشكي كه

درگوشي چشمش جمع شده بود ، روي زانوهايش چكيد . ومريم 

 درخشش آن را  درتاريكي  چشمانش  ديد . جلو آمد. صورتش را

به صورت برادر نزديك كرد . برق  چشمان  برادر درزلالي

اشكهايش بيشترشده بود. سعيد جان يادت مياد  وقتي بچه

بوديم ، يك بار باهم ازدخت خانه ي پدر بزرگ بالا رفتيم ،شاخه

شكست وازاون بالا افتاديم  ، من زار زار گريه مي كردم ولي تو

عين خيالت هم نبود .  مي گفتي  گريه  مال دختر هاست . 

مردا گريه  نمي كنند .  سعيد لبخندي  زد و نگاهش  را  پنهان 

 كرد و گفت : " خوب اشتباه مي كردم ." مريم هم لبخندي زد

وگفت: " خوب پس پسرها هم اشتباه مي كنند ." سعيد پشت

چشمي نازك كرد و گفت: " فقط  بعضي وقت ها " ولي نه به

اندازه ي دختر ها. وباز لبخدي زد و ادامه داد. اما اشتباه هاتشون

بزرگتره . مريم كه ازحرف هاي سعيد  خوشش آمده بود . گفت :

" واقعا!"  

خوب آقاي فيلسوف ، چايي مي خوري؟ آره البته اگرجوشيده

نباشه.مريم لبخندي زد واز اتاق  خارج شد .  سعيد كه  گويي 

 قلبش  آرام  گرفته  بود .  روي تخت   دراز كشد  و خوابش  برد.

وقتي  كه بيدار شد ساعت حوالي هفت بعد ازظهر بود . آفتاب  

كم كم آرام مي گرفت و خود را  براي خداحافظي  آماده مي

كرد .  ومردم كه آفتاب را آرام يافته بودند، آرام سرازخانه بيرون

مي كردند وخود را براي يك  گردش بعد ازظهر ويك شب نشيني

طولاني و مفرح آماده مي كردند.

 صداي تلويزيون ازپشت در اتاق به گوش مي رسيد.  وصداي زنگ

تلفن  كه دائما پشت سرهم زنگ مي زد . ولي كسي جواب  آن

را  نمي داد .  ازصداي زنگ تلفن كلافه شد. بلند شد ازاتاق خارج

شد. درسالن كسي نبود. وصداي تلويزيون بلند بود.  تلفن را

برداشت. باصدايي كه پر ازشكايت يك خواب ازدست رفته بود.

گفت":بله"  ناگهان صداي نازكي خواب رااز چشمانش دزديد.

سلام ، سلام. ببخشيد، منزل آقاي آقا وردي. بله بفرماييد.مريم

جان هستند. بله چند لحظه صبر كنيد. مريم ، مريم  .بيا تلفن. اما

جوابي نشنيد. باعجله به طرف اتاق مريم رفت. در راباز كرد . اتاق

خالي بود . به طرف تلفن رفت . ببخشيد مثل اينكه نيستند .  كجا

رفتند ؟  نمي دونم  هرجا باشند تا شب بر مي گردند. باشه ،

من نازنين هستم ، اگر آمدند بگوييد با من  تماس بگيرند. خدا

حافظ، خدا حافظ. تلويزيون را خاموش كرد. وخانه سكوت

هميشگي را باز يافت. دوباره افكار و حوادث  امروز درجلوي

چشمانش ظاهر شد . واي  خداي من با عكس ها چي كاركنم ؟ 

ناگهان فكري به ذهنش رسيد .  باعجله به طرف تلفن  رفت .

شماره ي  مهران را  با  عجله گرفت . شماره اي  كه هيچگاه  از

ذهنش پاك نمي شد. و گويي در تك تك  سلول هاي خاكستي 

 مغذش حك شده بود. تلفن چند بار زنگ زد . انگار كسي خانه

نبود . اما بعد صدايي از پشت تلفن  گفت : بله بفرماييد.  صداي 

 فريده بود . باهمان نرمي  ولطافت هميشگي . سلام . سلام 

 بفرماييد .  حال شما خوب فريده خانم . ممنون شما؟ من سعيد

هستم. بله حاله شما ؟ خانواده خوبن ؟ بله سلام دارن خدمت

شما . سلامت باشيد  . ببخشيد  آقا جون  تشريف  دارن ؟  بله

چند لحظه گوشش خدمتتون .وقتي كه فريده گوشي را  گذاشت

،  گويي درياي دلش از طوفاني سخت آرام گرفته بود.نفس

راحتي كشيد.با خودش گفت:چرا انقدر حرف زدن  با اون سخت ؟

صداي آقاي  زرنگار ازپشت  تلفن شنيده شد . دست وپايش را

جمع كرد. الو. سلام . آقاي زرنگار،  سعيد هستم  . سلام

پسرم . حال شما ؟ خانواده خوبن؟  بابا خوب ؟ خيل ممنون . سلام دارن  خدمتتون  .  ببخشيد  مزاحم  شدم . مي  خواستم 

 بگم  گه  متآسفانه  پدر راضي  نشد كه  من  بيام  در مغازه  كار

كنم . خوب  اشكالي نداره ، پسرم . شما بايد كمي استراحت

كنيد. وخودتان را براي درس خواندن آماده كنيد. شنيدم  كه

دانشگاه قبول شديد.درست ؟ درست ، اما شما  از كجا  مي

دانبيد؟ خوب ديگه خبر ها مي رسه .  شيريني  يادت نرود . حتما

حاج آقا .  يك عرض  كوچك ديگه هم دارم .  يك  مقدار از  وسايل

مهران كه توي  باشگاه  بود . دست من است.اما من نمي 

توانم  خودم  آنها  رو بيارم  . مي خواستم اگر مي شود فردا

يكي از شاگردانتان را بفرستيد، وسايل را از من بگيره. 

 سكوتي سنگين  درپشت  تلفن حكم فرماشد .  كه خبر از تير

كشيدن  يك زخم  تازه ويك قطره اشك كه در چشمي مي

درخشيد مي داد .  باصدايي گرفته گفت : "  باشه عزيزم . فردا

يكي رو مي فرستم ." خيلي ممنون . خدا حافظ . خدا حافظ .

فكر بدي نبود اينگونه مي توانست راحت عكس ها رابدست پدر

مهران برساند. 

روي كاناپه دراز كشيد  ،  روزنامه اي كه روي ميز بود برداشت . 

شروع كرد به ورق زدن، وزود پيدا كرد ، جدول شماره شش. از

تمام  روزنامه  همين  قسمت را دوست داشت. به نظرش اخبار

اقتصادي بسيار كسل كننده بود . حوادث بي خودي،  وسياسي

گيج كنند بود. اخبار ورزشي گاهي خوب بود . ولي هيچ كدام به 

 اندازه ي جدول برايش جالب نبود.تازه قسمت افقي تمام شده

بود كه صداي زنگ در بلند شد.

بلند شد وبه طرف در رفت. حتما مادر و مريم هستند. باعجله در

را باز كرد. ناگهان نگاهش خشك شد . زبانش قفل شده

بود.احساس كرد قلبش تپيدن رافراموش كرد است. چون مجسمه

اي مرمرين رنگش پريده بود.سلام بازهم همديگر راديديم.

ودرحالي كه سعيد را كنار مي زد وارد خانه شد. گفت: به نظرت

جالب نيست! دوبار دريك روز. آن هم به طور كاملا اتفاقي

وتصادفي. سعيد آب دهانش را قورت داد وگفت :  "  همچين هم

اتفاقي  نيست .  چرا بي اجازه وارد خونه  شدي ! اصلا چي 

 مي خواي ؟  "  من امدم  يك پسر شجاع  را ملاقات  كنم ، ولي

نمي دونم چرا سراز خانه ي يك جوجه خروس وراج درآوردم.

سعيد كه ازكوره در رفته بود، جلوي سياوش را گرفت وگفت:"

چي مي خواي ؟ براي چي آمدي اينجا ؟ "  ناگهان سياوش يقه

ي سعيد را گرفت اورا به ديوار كوبيد وگفت: ببين جوجه، قبلا هم

به تو گفته بودم كه پاتو كفش من نكني، اما  مثل  اين  كه 

بدجوري  هواي  اون  دنيا  رو كردي. مي خواي توهم بري وردس

مهران جونت؟! حالا مثل يك بچه ي خوب برو وسايل مهران

بيار.كدام وسايل؟وسيله اي پيش من نيست. ببين بچه اصلا

حوصله ي اين بازي هارو ندارم. تا فكت پايين نيومده برو وسايل را

بيار. هر كاري مي خواي بكني بكن، من چيزي پيشم نيست. كه

چيزي پيشت نيست! پس چطور زنگ بزنم به حاج آقا بگم كه

چيزي دست تو نيست. خوب! سعيد نگاهش خشك شده بود.

قيافه ي برافروخته وشيطاني سياوش وبازوهاي درشت وقويش

جرأت را ازاو ربوده بود. نمي دانست چه كند. راهي جز فرار

نداشت. باتمام قدرتي كه داشت سياوش را حل داد وازدرفرار

كرد. درحالي كه چون باد پله ها رادو تا  يكي مي كرد .  فرياد

هاي سياوش را در پشت سرش مي شنيد . خودش هم نفهميد

كه چطور پله هاي سه طبقه را پشت سر گزاشت. باعجله

ازساختمان خارج شد ،  ودر را محكم بست . درهمين حال

كسي به شانه هايش زد. رويش رابرگرداند.مشت محكمي توي

صورتش فرود آمد.دومرد قوي هيكل.درحالي كه يكي عينك دودي

وديگري آدامس در دهان داشت. پشت درمنزل منتظرش بودند.

خواست  فراركند ولي ديرشده  بود . درگرگ وميش كوچه تيزي

يك چاقوي جيبي را روي گردنش حس كرد. فرار بي فابده بود.

درساختمان كه بسته شده بود ناگهان  باز شد .  سياوش بود 

 كه به  دنبال سعيد پايين آمده بود . روبه  سعيد كرد و گفت :"

خوب، فكر كنم ديگه مي تونيم بريم امانتي ها رو پس بگيريم .

درست مي گم آقا  سعيد ؟!  راه بيوفت ." سعيد  كه ديگر چاره

اي نداشت . با سياوش و آن  دو مرد كه  تا به حال نديده

بودشان ازپله ها بالا رفت.   

در راه باخودش مي گفت : " شايد بتواند فقط كتاب ،حوله

ودستكش هارا به سياوش بدهد . اما احتمالا سياوش  موضوع 

 عكس ها را مي داند . وگرنه اين همه خشونت براي چند تكه

وسيله ي بي ارزش احمقانه است.اما امتحان كردنش ضرري 

ندارد. شايد بگيرد . اما نه ،  كاربي فايده اي است.فقط سياوش

راعصباني ترمي كند. تازه باعث مي شد كتك مفصلي هم ازآنها

بخورد. فقط يك راه مانده. "دادن عكس ها".

درحالي كه بيني ودهانش خون مي آمد. خود را به اتاقش رساند.

تنها كاري كه مي توانست بكند اين بود كه پاكت را بردارد وفقط

عكس ها را به سياوش بدهد. سياوش كه حال به آنچه مي

خواست رسيده بود .  صورتش رانزديك صورت خونين  سعيد آورد

وآرام گفت: " جاي تو بودم، ازاينجا به بعد پامو ار ماجرا مي

كشيدم بيرون." اين راگفت وبه همراه آن دو مرد  از خانه  خارج 

شد . سعيد كه به زور خودش را سرپا نگه  داشته بود .  به

ساعتي كه حاج وواج به سعيد خيره شده بود ،  نگاه كرد. 

ساعت حوالي ده بود. ديگر اهل خانه هرجا بودند، سروكله شان

پيدا مي شد. ديگر وقت فكركردن به آنچه گزشته بود نبود. فقط

بايد خودش راجمع وجور مي كرد. خودش رابه دست شويي 

 رساند ،  روي آينه عكس  پسري كه  خون  از  صورتش مي

چكيد ديد مي شد.شير آب را باز كرد.ناگهان سوزشي رادركنار

لب وصورتش احساس كرد. احساس عجيبي داشت. درست

احساس كسي كه  بي دليل  تنبيح  شده بود.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 11:50  توسط نرگس نوروززاده  | 

بازی با سرنوشت

زندگی عشق است. عشق افسانه نیست.آنکه عشق را 

آفریددیوانه نیست. عشق آن نیست که کنارش باشی . عشق آن

است که به یادش باشی.

بازی با سرنوشت

قسمت هفتم :

ناگهان صداي در بلند شد. پدرنگاه ازاو برداشت، وبه طرف در

رفت.گويي اورا از زير آوار درآورده بودند. باز صداب قلبش را شنيد .

به درآپارتمان خيره شد. مادر بود كه بعد از يك شب  طولاني به

خانه بازگشته بود . پدر در حالي كه به طرف در مي رفت گفت:"

نمي خوام در اين مورد مامانت چيزي بدونه ." وسعيد در پاسخ

سري تكان داد.

بدن خشك شده اش راتكان داد. در اتاقش راباز كرد و درآن جهيد.

فضاي اتاقش از آن بيرون هم سنگين ترشده بود. فضايي كه

پرازسرزنش  خود بود . احساس مي كرد كه حتي پنجره هاهم او

را سرزنش مي كنند .روي تخت دراز كشيد بايد منتظر مي شد تا

پدر ازخانه بيرون برود ، تا اوهم  بتواند سري به خانه ي آقاي

زرنگار بزند. به هرحال درآن لحظات جزصبر كاري نمي شد 

كرد.آري صبر، صبر،چه كارسختي.حتي فكرش هم شايد براي يك

انسان پرهدف سنگين باشد.اما اجتناب ناپذير. ناگهان در باز

شد.مادر بود كه تمام انرژي باقي مانده اش راجمع كرده بود و

درلبخندي  گنجانده بود . سلام. تو هنوز خوابي ! صبحانه خوردي؟

سعيد:"سلام.نه." مادر:" پس پاشو باهم بخوريم." وبعد هم ازاتاق

خارج شد. انگار بقيه روز قراربود آرام طي شود. اما واقعا چه

كسي مي توانست اين را تضمين بدهد؟

پدر ازخانه بيرون رفت . سرميز صبحانه برعكس چند  لحظه قبل

خوب و آرام بود . سعيد  بعد از صبحانه  خطاب به مادر گفت : "

من مي رم  بيرون . زود برمي گردم." مادر: باشه. براي ناهار

برمي گردي ؟ سعيد : آره. 

و به طرف خانه ي  آقاي  زرنگارحركت كرد  .  نمي دانست كه 

بايد  چه احساسي  داشته باشد . شاد باشد يا ناراحت . شاد

ازاين كه تا دست گيري  قاتل مهران  چيزي نمانده بود.وناراحت

ازاين كه اورا خيلي راحت از دست داده بود.به درخانه ي آقاي

زرنگار كه رسيد هنوز هم نمي دانست كه بايد چه كند. زنگ زد،

اما صدايي كه از پشت درآمد بند دلش را لرزاند . دست وپايش

راگم كرد . دستي به  موهايش  كشيد. درباز شد. مادرمهران

بود . كه صورتش رادربين چادر گلدارش پنهان  كرده  بود.

 

سلام كرد.مادرمهران باخوش رويي جواب داد. سلام پسرم.حال

شما؟ خوبي؟ مامان خوب هستند؟  بله ،  خيلي ممنون ،  سلام

دارن خدمت شما .  ببخشيد حاج آقا منزل هستند؟ . نه ، مغازه

هستند . كاري داشتي ؟ بله ، اما بعدا مزاحم مي شم .

خداحافظ.

مادر مهران  بسيار سعي كرد  كه داغ   فرزندش  را در لابه لاي 

تارو پود  قلب و چادرش پنهان .ولي نگاهي كه تا انتهاي كوچه

سعيد رابدرقه كرد.نشان از آن داشت كه دراين كار چندان هم 

 موفق نبوده است.  وآرزو مي كند كه اي كاش بار ديگر قد وبالاي

فرزندش رامي ديد . درنگاه مادر مهران . سعيد ، مهران بود، كه

مي رفت. واين عين حقيقت است كه آرزوها هميشه و هرجا با

توست . حتي آنهايي  كه  يقين داري به هزارو يك دليل برآورده

نمي شوند ،باز هم  تو راهر روز و هرلحظه درآغوش مي كشد .

هرچند كه واقعا  با  اونيستي ، ولي روح در حصار مكان نخواهد

ماند .

 

ديگر صبر نداشت. بايد هرطور كه بود عكس ها رابه آقاي زرنگار

مي داد. پس به طرف مغازه ي اقاي زرنگار حركت كر د .وقتي به

مقازه رسيد مغازه  شلوغ  بود. كمي صبركرد. عابران راديد كه

چشمهايشان سريع تر ازپاهايشان حركت مي كرد. و  ناگهان 

مي استادند  و در مغازه اي گم  مي شدند . چشمانش  در

ميان  جمعيت  مي چرخيد.مردان، زنان، دختران وپسران هر كدام

مشغول بودند. وهيچ معلوم نبود كه توي سرشان چه مي گزرد.

چه دنيايي دارند ودنيا را چه رنگي مي بينند. ناگهان نگاهش

خشك شد. باور نمي كرد.كمي نزديك تر رفت.نه چشمانش دروغ

نمي گفت. "سياوش" بود، كه روبه روي آقاي زرنگار ايستاده بود .

كنار همه ي مشتري هاي ديگر. دستانش يخ زده بود. ترس

دروجودش فرياد مي زد . نگاهش خشك شده بود، ولي

كنجكاويش قوي تر بود . جلو رفت . سلام كرد . پدر مهران  وقتي

سعيد را ديد لبخند زد و گفت : سلام پسرم.حالت چطوره ؟  وبعد

با دستش سياوش رانشان داد و گفت: " معرفي مي كنم .داماد

عزيزم .اقا سياوش.گوشهايش انگارهنگ كرد. انگار اطلاعات

مغزش هم  ارور مي داد . همه چيز برايش  باور نكردني  شده

بود  . چه مي شنوم . داماد ،  سياوش!  اقاي زرنگار چه مي

گوييد ؟  شوخي مي كند! دوست داشت هما نجا سياوش راخفه

كند .  ولي چيزي نگفت. روبه سياوش  كرد و گفت:" مبارك

باشد، آقا داماد." سياوش كه متوجه سعيد نشده بود.روي

برگرداند، كه چيزي بگوييد .  لبخند روي لبش خشك شد . وهيچ 

 نگفت وفقط دست سعيد راكه به طرفش دراز شده بود راگرفت

وفشورد . درچشمان سياوش ترس و تهديد به هم آميخته شده

بود.  براي غلدور باشگاه ترس  چيز عجيبي  بود . ولي براي 

 انساني كه چيزي را درپشت لبخند قشنگش پنهان كرده است

چه ؟! درمقابل كسي  كه مي توانست همه چيز را از او بگيرد. 

 واو را از موجي ازاتهام قرار دهد .

آقاي  زرنگار كه  ازسردي سياوش رنجيده بود، خطاب به سياوش

گفت: " سياوش جان ،  آقا سعيد  از دوستان بسيار خوب پسرم 

 بود . وسياوش  كه  نگاهش  به نگاه پرنفرت سعيد گره خورده

بود  ، گفت : " بله ، ازآشنا ييتون  خوشحال  شدم ."  آقاي زرنگار

روبه سعيد كرد و گفت : " سعيد جان راه گم كردي؟ چه عجب

اينجا آمدي. كاري داشتي بابا. " سعيد كه ديگر نمي دانست چه 

 بگوييد گفت :" بله ، يعني نه. " كمي مكس كرد،خودش را جمع

وجور كرد  و گفت:"‌ راستش را بخواهيد آمده بودم كه  اگر شما 

 اجازه بدهيد ،  تابستان  را پيشه  شما  كاركنم  . "  آقاي 

 زرنگار  كه  تعجب  كرده  بود ، گفت : "‌خوب ، اگر خودت مي

خواهي  باشه. من حرفي ندارم. ازفردا بيا وكارت را شروع كن .

ببينم پدرت راضي ؟ " سعيد : " بله ، يعني هنوز با پدرم حرف

نزدم . مي خواستم اول نظر شما را بدانم . " پدرمهران :"  باشه 

 اگر پدرت راضي  بود  من هم حرفي ندارم ."  سعيد كه  خودش

هم نمي دانست  كه چه گفته ، خداحافظي كرد و رفت . هنوز

چند  قدمي از مغازه  دور نشده بود كه متوجه  بوق يك  ماشين

پشت سرش شد.روي برگراند سياوش بودكه توي يك بي ام وی

مشكي  نشسته بود . و با دست به او اشاره مي كند . 

 برگشت ،  كنارماشين ايستاد . سياوش گفت: " بيا بالا

برسونمت."

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  89/08/06ساعت 19:11  توسط نرگس نوروززاده  | 

سلام دوستان عزیزم.

من در این پوست جدید فقط خواستم یک سوال تکراری را به همه ی دوستانم جواب بدم.

چرا میزان متن انتخابی برای هر پست زیاد است؟

دوست مهربانم.  این داستان فقط پنجاه صفحه است.و من هر بار فقط دو الا سه صفحه را برای هر پست انتخاب می کنم ولی باز هم مورد انتقاد دوستان هستم.

من فکر می کنم که زیاد کش پیدا کردن یک داستان ویک موضوع برای شما دوست عزیز خسته کننده باشد .وعلاقه ی شما مخاطب را برای پیگیری داستان کم می کند. ولی باز هم میل شماست اگر دوست دارید میزان هر پست را کمتر می کنم.

نظرتون را برام بفرستید تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم.

دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  89/07/21ساعت 0:55  توسط نرگس نوروززاده  | 

بنام  خداوند هدف و آرزو.

چیزی که به نسل بشر اجازه می دهد بین این همه درد،رنج

،چالش و ماجراهاي گوناگنون ، جان سالم به در ببرد، داشتن

هدف ومعنا براي زندگي است.

بازي با سرنوشت:

قشمت ششم:

بوي دردسر مي آمد . وقتي مريم توجه ي سعيد شد. خطاب به

مأموران درحالي كه اشاره به سعيد مي كرد گفت: " برادرم آمد."

سعيد كه كمي دست  پاچه شده بود ، جلوتر رفت وسلام كرد.

وباآنها دست داد. يكي از آن  دومأمور كه هيكلي دشت و قدي

بلند داشت. روبه سعيد كرد وگفت : " ما از دايره ي  جنايي  

مزاحم شما شديم . و من سروان  حيدي و همكارم  سروان

رشيدي هستند.ما روي قتل مهران زرنگار كارمي كنيم ."

سعيد گفت:"بفرماييد داخل منزل، باهم صحبت كنيم."واين گونه

هرچهارنفر داخل منزل شدند. دوسروان روي راحتي  انتهاي اتاق

نشستند.سعيد وسايل  مهران را به اتاقش برد وزير تخت پنهان

كرد . و بعد به آشپزخانه رفت . مريم كه داشت شربت حاظر مي

كرد گفت:" كاش دعوتشان نمي كردي  بيان تو." سعيد:"چرا؟"

مريم :" آخه نه مامان هست. نه بابا.تازه مي هم خيلي مي

ترسم.اگر بابا بياد وبفهمه  كه اين ها اينجا آمدند ، خيلي عصباني

مي شه . توكه اخلاقش رامي داني ! " سعيد:"خوب نمي شد

كه بيرون نگرشون دارم .تئوبراي چي مي ترسي ؟ من اينجا

هستم.جاي نگراني نيست . چند سوال مي كنند  و بعد مي

روند . " بعد هم سيني شربت را بلند كرد و رفت . سروان

رشيدي كه تاكنون ساكت بود . روبه سعيد كرد و گفت : "ماطي

تحقيقاتي  كه كرديم متوجه  شديم كه شما از دوستان صمي آقا

مهران بوديد. درست ؟ "سعيد :"بله، ماازبچگي باهم درست

بوديم."

حيدري :" تازگي ها موضوعي پيش  نيامده بود  كه مهران را  

ناراحت  كند ؟ " سعيد : " نه ، چيزي به من نگفته بود . ولي بعد

ازآن ماجرافهميدم كه موضوعي بوده كه اوراناراحت كرده

بود."رشيدي:"چه موضوعي؟"سعيد :ازدواج خواهرش. حيدري : "

با ازدواج خواهرش مخالف بود؟"سعيد:"دقيق نمي دانم.ولي مثل

اينكه خيلي ذهنش رامشغول كرده بود."حيدري:" ماشنيده ايم كه

شما ومهران به باشگاه بكس مي رفتيد . درست ؟ " سعيد:

"بله" رشيدي:" توي باشگاه كمد يا رختكني كه بشود چيزي

درآنجا گزاشت. مثل دفتر خاطرات و اين جورچيزها نداشت ؟ " 

سعيد از سوال سروان جا خورده ، حس  كنجكاوي و انتقام تمام و

جودش را پر كرده بود. و باعث مي شد كه موضوع جعبه ي سياه

را از سروان  پنهان  كند . وازطرفي هم نمي خواست بادروغ

گفتن ، براي خودش دردسر درست كند.

جواب داد: " بله داشت .هركدام ازبچه هاي باشگاه يك كمد براي

خود دارند.كمد من ومهران كنار هم بود وبه هردوهم يك كليد مي

خور. "رشيدي گفت:"لطفا كليد كمد را به ما بدهيد."سعيد : "

باشه ولي الآن ديگه تو كمد چيزي نيست. چون من امروز باشگاه

بودم وبچه هاگفتند كسي براي بردن وسايل مهران نيامده .خوب

با حالي كه الآن آنها دارند نمي توانستند وسايل را ببرند. براي

همين من وسايل را برداشتم تابه خانوادش بدم. "رشيدي

باشنيدن اين حرف نگاه عجيبي به سعيد كرد و گفت : " الآن

وسايل كجاست ؟ " سعيد :" توي اتاقم." حيدري :" لطفا وسايل

را بياريد." سعيد به طرف اتاقش رفت . پلاستيك را اززير تخت

بيرون آورد.بازش كرد.جعبه ي سياه رااز داخل آن بيرون آورد . و زير

دوشك تخت پنهان كرد . نمي دانست كه كاري كه مي كند

،درست است يا نه.درست مثل بچه اي شده بود كه بين يك

دوراهي راهي را انتخاب كرده بود كه به نظرش هيجان انگيزتربود،

نه بهتر.

شايد  بتوان  گفت ، نصف  راه هایي كه  تمام انسانها در زندگي  

پرپيچ و خم خود انتخاب مي كنند.كسي تابه حال نرفته است .

انسان هميشه وتا انتهاي خلقتش يك جست وجو گر است. و

انتهاي هركس جايي است كه كس نمي داند.

واين گونه سعيد اتاقش را ترك كرد. بفرماييد اين هم وسايل

مهران . رشيدي وسايل را روي ميز جلوي راحتي ريخت . دست

دراز كرد و كتابچه رابرداشت. بازش كرد عكس فريده هنوزلاي

كتاب بود.كتاب رابست.روبه سعيد كرد وگفت:" فقط همين ها

بود . " سعيد : " بله."حيدري گفت:"شما مي توانيد اين وسايل را

به خانواده ي مهران تحويل به دهيد. و بعد هم روبه رشيدي كرد و

گفت: " فكر كنم ما اينجا ديگه كاري نداريم . بهتر كه بريم.

"رشيدي دوباره پرسيد: " شما آخرين باري كه مهران راديديد كي

بود ؟"سعيد:" ساعت نه ونيم همان شب كه اون اتفاق افتاد.

ماهر شب باهم ازباشگاه برمي گشتيم."رشيدي:" پس بااين

وجود شماآخرين نفري بوديد كه مهران رازنده ديديد .وقتي كه

برگشتيد كسي درمنزل بود؟"سعيد:" مادر وخواهرم هردو منزل

بودند. " رشيدي : ماديگه مزاحم نمي شيم . ضمنا به والدينتون

بگيد فردا بيايند اداره ي پوليس .  براي چند سوال. وهردو

خداحافظي كردند و رفتند.بعد از رفتن آنها سعيد احساس مي

كرد درونش آتش گرفته است، آتشي كه شعله هايش نگراني

واضطراب بود.آتشي كه از باز شدن پاي او به يك ماجراحكايت

داشت. با خودش مي گفت:"قبل ازاين كه پوليس ازماجراي جعبه

ي سياه بويي ببرد، بايد بايد كاري بكنم.كاري كه به تمام چراهاي

ذهنم پاسخ بدهد." دردرونش احساس مي كردعهده داركاري

شده كه ناتمام مانده است.اماچه كاري؟

به اتاقش  رفت . پشت كامپيوترش نشست فلش را به كامپيوتر

وصل كرد ، فلش حاوي يك فيلم بود.فيلم ازهمان صحنه ي عكس

گرفته شده بود.كه درادامه پوليس وارد ماجرا شده بود ولي

سياوش با همكاري چند نفر ديگر فرار كرد. 

جواب تمام سوال هايش پيش آن مرد بود.ديگر جايي براي درنگ

نبود. باعجله ازخانه بيرون زد ، به جايي كه روي سينه ي پاكت

حك شده بود .

آدرس مطعلق به خانه بود با دري  سبزرنگ . كه شاخه هاي

سبز و پهن مو از ديوارش بيرون زده بود . گويي كه آن چند شاخه

مو به دنبال هواي بهتر ازخانه بيرون خزيده بودند . سعيد باديدن

آن خانه كمي نگران شد . ولي اشتياق پرسيدن  سوال هايش به

او جرأت مي داد .  سوال هايي  كه  جوابشان  خيلي  چيزها را

مشخص مي كرد. زنگ زد . صداي تپش هاي قلبش رامي شنيد.

حال چه كند ؟ ازكجا شروع كند. اصلا آن پسر كيست؟ آيا حاضر

مي شود كه با اوحرف بزند؟ جواب تمام اين سوال ها را تا چند

لحظه ي بعد مي فهميد. صداي فردي ازپشت آيفن خيالاتش را

به هم زد. "بله" سلام ، ببخشيد آقا رشيد منزل هستند. مرد

پشت ايفن باسري جواب داد : "شما." سعيد:" دوستش

هستم ." مرد : " چند لحظه صبر كنيد." بعداز چند لحظه مرد قد

بلند وچهارشانه اي جلوي درآمد . كه حدود پنجاه سال راداشت.

كه قيافه اي خشمگين  و عصبانيش شجاعت حرف زدن را از آدم

مي دوزديد. تاچشمش به سعيد افتاد يقه ي لباسش راگرفت وبه

درخانه كوبيد. و فريادزد .چي ازجون رشيد مي خواي ؟ مگ نگفته

بودم كه دور اون خط قرمز  بكشيد.چي مي خواهيد ازجون پسرم،

بدبختش كرديد كافي نبود؟!. سعيد كه كاملا خشكش زده بود ، با

لكنت گفت: " اما من كارواجبي باهاش دارم." مرد:" چه كار

واجبي داري ؟ بازبراش مواد آوردي ؟ كارواجبت همينه. نه، بد

بخت كردن بچه هاي مردم. هان؟" سعيد كه خيلي ترسيده بود،

ومي ديد اگرهمين طوردست روي دست  بگزارد كار به كلانتري

و....مي رسد . خودش را از زير دست وپاي آن پدررشيد بيرون

كشيد و پا به فرار گزاشت . درحالي كه فرار مي كرد ، صداي پدر

رشيد رامي شنيد كه فرياد مي زد ." خدا به دادت برسه ، اگريك

دفعي ديگه اين دور وبرها ببينمت . " وسعيد از ترس حتي پشت

سرش راهم نگاه نمي كرد.

تاجايي كه مي توانست دويد. آنقدر كه ديگر نفسش  بالا نمي

آمد. حالا ديگر اين كلاف پيچ درپيچ  ذهنش گره هم  خورده بود . 

 يك  آدم معتاد با مهران چه گار داشته ؟.واقعا كلافه شده بود. اما

جرأت رفتن دوباره به درآن خانه راهم نداشت.

فقط يك راه مانده بود. پس دوباره به درآن خانه برگشت.مجبور بود

منتظر بماند تا خود رشيد بيرون بيايد . اما رشيد را بايد ازكجا مي

شناخت ؟ حدود يكي  دو ساعت همانجا منتظر  ماند. ديگر

حوصله اش از اين همه انتظار سر رفته بود .

ديگر داشت كم كم خودش را راضي مي كرد كه برگردد.ولي

ناگهان درخانه باز شد. سعيد خودش رادرميان بوته هاي روبه روي

خانه پنهان كرد. پدررشيد بود. درگاراج راباز كرد .وبعد هم سوار بر

پرايد مشگي ازخانه خارج شد.حال ديگر خيالش ازبايت پدررشيد

راحت شده بود. اما هنوز هم نمي شد به در خانه رفت . چون

هيچ چيز قابل پيش بيني نبود . پس ترجيح داد كه چند وقت ديگر

هم منتظر بماند. هنوز نيم ساعت هم نگزشته بود كه درخانه باز

شد.وجواني كه سرووضع نامنظمي داشت بيرون آمد. درحالي كه

كفش هايش رادرست پايش نگرده بود، وپا هايش را به زمين مي

كشيد و راه مي رفت. سعيد باعجله جلو رفت.دست روي شانه

هاش گذاشت وگفت : " ببخشيد، آقا رشيد؟" پسرك

برگشت.همين گه صورت پسرك را ازنزديك ديد شناخت.خيلي

اوراديده بود.ازرفقاي سياوش بود. ازآنهايي كه مثل پروانه  دور وبر

سياوش مي چرخيدند . پسرك  درحالي  كه درست  به صورت

سعيد نگاه نمي كرد. گفت : " فرمايش." سعيد:" من رامي

شناسي؟ " رشيد كه اصلا حال خوشي نداشت.ازروي بي

حوصلگي دست سعيد را كه روي  شانه اش بود كنارزد وگفت:"

نه، از كجا بايد بشناسم." خواست به راهش ادامه دهد كه سعيد

ازكوره دررفت و رشيد را گرفت وبه ديوار كوبيد . آرنجش را زير

گلوي رشيد گذاشت وگفت : " حالا خوب نگاه كن . حالا مي

شناسي ؟ من سعيد دوست مهرانم . " رشيد كه مثل موش

آبكشيده زير دست و پاي سعيد دست وپا مي زد ، گفت: " آره

بابا، شناختم . ولم گن ، خفه شدم ." سعيد  باعجله پاكت را از

جيبش درآورد . وگفت:" يك سوال مي كنم درست جوابم را مي

دي. والا همين جاخفت مي كنم." اين پاكت  و چند تاعكس

داخلش راتو براي مهران فرستادي . حلابگو چرا ؟ " رشيد نگاهي

به عكس ها كردو گفت:" اين عكس هارا از كجا آوردي؟  سعيد:"

به تو مربوط نيست.فقط بگو اين ها راچرافرستادي؟،رشيد:" خيلي

خوب، مي گم.اما بعدش بايد اين عكس هارا بدي به من." سعيد

يقه ي رشيد را گرفت و گفت: " ببين عملي ، اگر يك دقيقه ي

ديگه لفتش بدي يا بخواي  براي من شرط وشروط بزاري، چنان

مي زنمت كه با اسفالت يكي شي.رشيد كه ديگه چاره اي

براش نمانده بود، باالتماس گفت:"ببين سعيد آقا اگر سياوش ،

موضوع اين عكس ها را بفهمه من را مي كشد ، تو كه سياوش

را مي شناسي !. خيلي ديوانه است. سعيد كه ديگه صبرش

تمام شده بود، گفت: " زود باش بگو. تابابات سر نرسيده. رشيد:"

خوب چرا  ازمهران نمي پرسي ؟ اصلا اين عكس ها دست تو

چي  كار مي كنه؟  گمان مي كردم مهران ديگه حرفش حرف،

زير قولش نمي زنه.سعيد آروم روي زمين نشست وتكيه داد به

ديوار.و گفت:درست فكر مي كردي . مرد تراز مهران ديگه نبود .تا

وقتي هم كه زنده بود،به منم كه صميمي ترين دوستش بودم

چيزي نگفت . رشيد :منظورت چي ؟ سعيد  ادامه داد ، يعني تو

نمي دوني  كه مهران را گشتن! رشيد : چي! مهران  گشته

شده . و در حالي كه كنار سعيد مي نشست  گفت:"‌ واي خداي

من حتما نفر بعدي هم منم . پليس از اين عكس ها خبرداره ؟

سيا چه طور؟ " سعيد: نگران نباش .جزمن هيچ كس نمي

داند.اگر به من كمگ كني تا آخر هم كسي چيزي نمي فهم .

رشيد: راستش آقا سعيد،من چند وقتي خيلي گرفتار شده 

 بودم . جيبم بد جوري خالي بود . بابام هم ديگه  بهم پل نمي

داد.بد جور گرفتار شده بودم. كه يك روز مهران راتوي كوچه ديدم،

مهران ازمن  خواست  از مواد  فروشي سياوش براش  چند

تاعكس  و فيلم  بگيرم . و عوض هر عكس به هم پول بده . خوب

زندگي خرج داره . مي فهمي كه.من هم مثل هميشه يك قراربا

سياوش گزاشتيم. ولي خودم نرفتم.دادم يكي ازبچه ها رفت برام

مواد را گرفت. اين عكس هارا هم من نگرفتم.دادم يكي ازبچه ها

كه كم تر تابلو بود گرفت . بعد هم براي اين كه يك وقت آدم هاي

سياوش من را با مهران نبينند، آن هارا براش پست كردم.

مهران هم پول هارا برام پست كرد . سعيد : مهران  براي چي

اين عكس ها را مي خواست ؟ رشيد : نمي دونم شايد خورد

حسابي چيزي با سياوش داشت . مي دوني كه  سياوش و

مهران زياد  باهم خوب  نبودند . سعيد : مهران هميشه مي

گفت : اين كه بچه هاي باشگاه روز به روز دارند كم تر مي

شوند،به خاطر سياوش . رشيد : حق با اون خدابيامرز بود  ، من

به چشم خودم مي ديدم كه چه طور روي  مغز " كامران و عباس

" كاركرد و آن هارا توي خط  آورد. خودش رانزديك بچه هايي كه

فكر مي كرد، كمي پاشون مي لغزه مي كرد،تا بالاخره آن

هاراهم توي خط مي آورد .راستش سعيد آقا من راهم همين

طوري توخط آورد. سعيد نگاهش رابه طرف رشيد  برگرداند . توي

چشماي نيمه خمارش نگاه كرد. توي چشماي آن نهال روبه مرگ

، حقيقتي به تلخي  تمام حوادث  روزگار بود. حتي تلخ تر ازآن

لحظه كه رستم دشنه  برقلب سهراب نواخت. وازكرده ي خود

احساس شادي مي كرد. درچشمان رشيد انساني بود كه نياز

روحي و جسمي اش بر خلاف تمام آدم هاي روي زمين اورا به

ورطي نابودي مي برد.وشايد بدتر و تلخ  تر ازآن اين حقيقت

باشد كه " خود كرده را تدبير نيست. " درحالي كه اشك

درچشمانش حلقه زده  بود . احساس مي كرد كه در مسير

زندگي اش به  دشتي رسيده پراز انسان هاي سلاخي

شده.ويك نيمه جان دست به دامان او درازكرده ، و التماس حيات

مي كند. درحالي كه در دوردست انسانهاي ديگر درحال سلاخي

شدن  هستند. قطرات اشك چون صفحه اي فضاي چشمانش

راپركرده بود . ديگر جايي براي مخفي شدن نداشت.جاري

شد.درحالي كه سعيد صورتش را از رشيد مي دزديد.

ودست هايش ناجوان مردانه حيات اشك هارا مي گرفتند. سعيد:

" رشيد من واقعا متأسفم.متأسفم كه...بقض راه گلويش رابست؛

رشيد: متأسفي كه چي؟ من يك معتاد مفلوكم . آن كسي كه

بايد متأسف باشد من هستم . من كه هرچه  داشتم برسر يك

انتخاب دادم. وبه جاي آن يك صورت رنگ پريده ، يك قلب بي آرزو

وصدها و هزاران آرزوي بربادرفته خريدم . حتي عزيزترين كسانم

هم حالا ازمن  فراري هستند. آنها سواراسب  نفرتند و من گرفتار

تركهاي  يك  بيابان  بي انتها . سعيد پوسخندي زد وگفت: " نه

مثل اينكه هنوز طبع  شعرت را حفظ كرده اي . تو كه عاشقي

چرا ؟ رشيد: سرلج ولجبازي.مي خواستم يك جوري ازهمه ي

آنهايي كه من را ازعشقم جاكردند ، انتقام بگيرم. حتي

ازمعشوقم كه پاي من نه ايستاد ، و جرأت ابراز عشق نكرد.

سعيد بلند شد، رشيد را درآغوش كشيد ودرگوشش گفت: "هنوز

هم ديرنشده ، بر گرد ."

وقتي از رشيد جداشد ، ديگر حتي  فكري  هم براي فكر كردن 

 نداشت . تصميم گرفت كه قدم بزند . آنقدر راه  برود كه ديگر

رمقي  هم براي  راه رفتن نداشته باشد . شروع به راه رفتن

كرد. تصميم گرفته بود كه فقط گام هايش را بشمارد. يك ، دو،

سه ....

وقتي به سر كوچه رسيد ، ساعت را نگاه كرد . ساعت دوازده و

نيم شب  بود. ديگر زانوهايش خم نمي شد . پاهايش از درد بي

حس شده بود . و فقط  لبهايش مي جنبيد. چشمانش خيره شد

به در آپارتمان ، حتي فكرش هم كه چطور خودش راتا طبقه ي

سوم برساند برايش سخت بود . چون آسانسور خراب بود ،

مجبور بود كه حداقل  سي پله را بالا برود. خودش را كشان

كشان به خانه رساند. كليد را درآورد  ودر قفل چرخاند . صداي باز

شدن در واقعا برايش لذت بخش بود. جلوي پله ها كه رسيد

نگاهي به اولين  پاگرد كرد .لبخندي  زد وزير لب چيزي

گفت.خودش را روي نرده هاي كنار پله ها انداخت.وآهسته

خودش را بالا گشيد. واين گونه هرطور كه بود خودش را به

درآپارتمان رساند. ديگر خستگي را هم نمي فهميد . از خستگي

مثل انسانهاي مست  شده  بود . چشمانش به زحمت باز مي

شد  . دست ها و پاهايش را حس  نمي كرد . تمام  در و ديوار 

 دور سرش مي چرخيد . ديگر چيزي حس نكرد وقتي كه به خود

آمد. بدنش خوش شده بود. انگشتان پاها و دستانش راتگان داد .

مثل اين كه هنوز آنها را داشت .

 

چشمانش را باز كرد.همه جا سفيد بود . اما كمي بعد سقف ،

لوستر و پنجره ها پديدار شدند . خورشيد از پنجره وارد شده 

بود . اين بار هم كسي  به استقبالش نرفته بود. روي تخت

قلتيد . شب گذشته را بخاطر نمي آورد . فقط اين رابه ياد مي

آورد كه بسيار خسته بود ، وبه يك بن بست رسيده بود  ،

احساس  گرسنگي  مي كرد.به ساعت مچي اش نگاه

كرد.ساعت ده صبح بود.بلند شد  و روي تخت نشست.هنوز

لباس هاي ديشبش را به تن داشت. لباس هايش راعوض كرد .

اين بار پيراهني سفيد پوشيد . سفيد مثل قلب پاك يك آينه .

اطمينان پيدا كرده بود كه مهران مي خواسته  سياوش را تنبيه

كند . به خاطر آن همه زندگي كه او خراب كرده بود. ولي  

 قهرمان داستان  او مثل تمام  داستان ها  خوش شانس  نبود.  

اي كاش من راهم درجريان كارهايش مي گذاشت. شايد مي

توانستم كمكش كنم.

به بن بست رسيده  بود .تصميم  گرفت ،عكس ها را به آقاي

زرنگار برگرداند. ديگر دليلي  براي نگه داشتن عگس ها نداشت .

به طرف در اتاق رفت. خاست دستگيره ي در را بچرخاند .كه

ناگهان دلش بلرزه درآمد.واي خداي من، ديشب. باخود گفت : "

امروز روز قتل من است. باترس ولرز ازاتاقش خارج شد. توي خانه

سگوتي آرامش بخش برقرار بود . باخودش گفت:" خدا را شكر،

كسي خانه نيست. " ولي هنوز چند قدمي  بيشتر ازاتاقش دور

نشده بود كه  ازپشت سرش ، كسي گفت: " سلام، ظهر بخير."

فورا صدا راشناخت.صداي پدر بود. يگ لحظه خشكش زد. ولي

خودش راروبه راه كرد وبرگشت.چهره ي سرد پدر وآتش زير

خاكستر اورا ديد. سلام كرد وگفت : "صبح شماهم بخير ." پدر

جلوترآمد.روبه وري سعيد ايستاد . قامت بلند ونگاه قهر آميزش

نفس را درسينه حبس مي كرد . سعيد سر را پايين انداخت . پدر

با سردي گفت :" شب خوب خوابيدي؟" وبعد صورت سعيد را بالا

آورد وادامه داد .چرا سرت راپايين انداختي . سعيد ديگر تحمل اين

فضاي سنگين را نداشت. درحالي كه نگاهش به زمين دوخته

شده بود.وصورتش رنگ پريده بود،گفت:" من، من متأسفم كه

ديشب، هنوز حرفش تمام نشده بود كه صورتش  داغي و

سوزش سيلي درد ناكي را  احساس كرد . براي   چند لحظه

چشمانش بسته شد.صداي خورد شدن غرورش زيرپاي پدر

درگوشش مي پيچيد. نگاهش رابلند كرد .پدرشعله ور شده بود .

نگاه پرتنشش آرامش را براي هميشه دفن مي كرد. پدر: خوب

پس متأسفي . همين! فقط خدا خاست كه مادرت ديشب

كشيك داشت . والآ كه الآن بايد آواره ي بيمارستان ها مي

شدم. مي شود آقازاده بگويند  كه ديشب كجا تشريف  داشتند .

عجب گرفتاري شديم . يكي ديگه معلوم نيست پاش توچه

ماجرايي بوده زدند گشتنش.ما بايدعذاب وبدبختي اش را بكشيم.

آخه به توچه ربطي دار . چرا انقدر ازخود بي خود شدي . دو ماه

ما ازدست تو آرمش نداريم . به خودت بيا.بس ديگه .جان به

سرمان كردي . خوب يك حرفي بزن. بگومارا خلاص كن.نكند

مهران را توگشتي ، كه اينجور آواره ي  خيابان شدي. معلوم هم

نيست كه داره چه كار مي كني.چرا لال شدي؟ يك چيزي بگو. 

زبانش قفل خورده بود . تمام بدنش چون مجسمه اي خشك

شده بود.درمقابل آتش خشم پد ر، چون درختي بي حركت مجبور

به سوختن بود . چه بايد  مي گفت ؟ اول بايد براي او احساسش

را مي گفت. آيا پدر احساسش رامي فهميد ؟! آيا مي شود

يك غريبه را با يك كلام آشناي بيست ساله كرد ؟ نه ، اين

كاربيست سال زمان نياز داشت كه پدرازدست داده بود.پس

شايد سكوت بهترين فرياد بود.

ادامه دازد...

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 17:27  توسط نرگس نوروززاده  | 

همین که یاد من کردی تشکر/ همین گه مرهم دردی تشکر دراین دنیا که مرد م بی وفایند/ همین که باوفا هستی تشکر

بازی با سرنوشت

قسمت پنجم:

در اتاق پدراولين چيزي كه به چشم مي خورد، ميز تحرير بود، كه

درپشتش يك صندلي خبر دار ايستاده بود. ويك تخت خواب مرتب

، يك كمد لباسي كه  نزديك تخت بود ، يك ميز عسلي كوچك كه

درسمت راست تخت بود ويك چراغ خواب كه روي آن قرار داشت.

پدر مستقيم رفت و پشت ميز تحرير نشست . سعيد در راپشت

سرش بست.وروبه روي پدرايستاد.او آداب اين اتاق راخوب مي

دانست. پدر روبه سعيد كرد گفت:" بيا بنشين، وتخت را نشان

داد.خوب سعيد آقا، در چه حالي؟"سعيد

گفت:"ممنون،خوبم."پدرادامه داد.ولي چندان خوب به نظرنمي

رسي! خوب امروز چه طور بود؟ چه كاركردي؟ كجارفتي؟

 

سعيد كه به اندازه ي هزارسال اين سوال هابرايش تكراري

بود .گفت: يك سري به آقاي زرنگار"پدر مهران زدم." پدر: حالشون

چه طور بود؟ خوب بود؟  اي،تعريفي نداشت ،ولي به شما خيلي

سلام رساندند.

 

پدر بعد ازاين مقدمه چيني ها گفت: "خب، سعيد آقا، حالا كه ا

لحمدالله دانشگاه هم قبول شدي، مي خواي چي كاركني؟ كي

بايد بري سر كلاس؟برنامت چي؟ اصلا برنامه اي داري؟" سعيد:

"بله " پدر: خوب برنامت چي؟ بگو ما هم بدونيم.

سعيد: قصد دارم،يك ترم مرخصي بگيرم.پدرباشنيدن اين حرف از

كوره دررفت وازروي صندليش نيم خيزشد وبالحني

تحديدآميزگفت:"تومي خواي چي كاركني!" سعيد كه احساس

مي كرد ديگر آب ازسرش گذشته تكرار كرد. مي خوام يك ترم

دانشگاه نرم ، تا حد اقل تكليف مهران روشن شه . پدر از پشت

ميزش  بلند شد وجلوي سعيد ايستاد.درحالي كه سعي مي كرد

، عصبانيتش راكنترل كند . گفت: " تكليف مهران ازهمه ي ما

مشخص تر . اون مرده وپليس هم مسئول پيدا كردن قاتلش. اين 

 موضوع هم اصلا به ما مربوط  نيست . " و در حالي از سعيد دور

مي شد.با لحني قاطع گفت: " تو به درست مي رسي . ومنتظر

دست گيري قاتل مهران مي شي ." سعيد كه به حرف پدر

معترض بود. گفت : " ولي"  پدر وسط حرف سعيد پريد و با لحني

تند  گفت: " ولي واما نداره. هميني كه گفتم.ديگه هم

نمي خوام از دانشگاه نرفتن حرفي بشنوم .و"سعيد كه مي

دانست ، كه ديگر الآن نمي شود  كاري  كرد و پدرش مثل

هميشه يك كلام هست . با عصبانيت ازاتاق خارج شد و در

راپشت سرش بست ودرزير نگاه هاي كنجكاوانه ي مادر ومريم به

اتاقش رفت . وقتي وارد اتاقش شد ، دوست داشت همه چيز را

بشكند وخورد كند. بين تصميم هاي خودش وپدرش گم شده

بود.دوست داشت فرياد بزند كه من انساني مستقلم، ولي

چيزي كه به عنوان استقلال دردست نداشت.باخود مي گفت:

"مهران دوست من بوده، اين هم زندگي من است. پس چرا پدر

تصميم مي گير؟" با ناراحتي ونااميدي به دراتاق تكيه داد.آهسته

روي زمين نشست ، زانوهايش را در بقل گرفت.درحالي كه

ازطرفي خودرا به خاطر مهران سرزنش مي كردواز طرفي

احساس مي كرد دستش براي جبران بازنيست . واقعا نمي

دانست چه كار كند؟ آيا باز هم به تصميم پدر بايد از تصميم خود

صرف نظر مي كرد  ؟!  ويا مثل يك مردپاي حرفش باتمام عواقبي

كه ممكن بود برايش داشته باشدمي استاد. ازخود مي

پرسيد :آياكاري كه مي خواهم انجام دهم واقعا دوست است؟

شايد حق باپدر باشد ؟ آن شب سعيد حتي براي شام هم از

اتاقش بيرون نيامد . كنار پنجره ايستاده بود و در خيال خود با

دوچرخه اي كه  دركوچه  زنجير شده بود از تمام چيزهايي كه

ناراحت ونگرانش مي كرد فرار مي كرد . آنقدر رفت ورفت كه به

انتهاي  دنيا رسيد . جايي  كه در آنجا  تمام چيزها همان معني 

 را  داشت كه او مي خاست ، و تمام لحظات همان لحظاتي

بودند كه او آرزوي آن را داشت . در آنجا همه چيز مال او بود.

بدون آنكه شريكي حقي درآن داشته باشد. وشايد سعيد در آن

لحظات سعي مي كرد ازواقعيت بگزرد.وسر بر شانه هاي خيال

بگزارد. وشايد بهترين راه براي فرار از فكرها وحوادث تلخ روزمره

رفتن به عالم خيال باشد. جايي كه واقعامي تواني حرف دلت

رابزني ، حقت را از زندگي بگيري و شايد اين گونه شجاعت روبه

روشدن بالحظه هاي واقعي راهم به دست بياوري . البته بشرط

آن كه توانايي جداكردن خيال و واقعيت راداشته باشي!

 

و اين  گونه شب  پرحادثه ي سعيد  به روز رسيد. و اين يك 

واقعيت است  كه خورشيد  براي هيچ حادثه اي ازحركت باز نه

ايستاده ونمي ايستد. نه براي  اين  كه  آن  حوادث به  اندازه ي

كافي بزرگ  نبوده . بلكه  به اين  خاطر كه  تمام هستي ،

برعكس زندگي بعضي ازما هدفي دارد،وبراي رسيدن به آن بدون

توجه به آنچه كه درمسيرش پيش مي آيد به پيش مي رود.وتابه

انتهاي خوديعني"هدف" نرسد  ازحركت باز نخواهد  ايستاد . و

فرصت اوبه اندازه ي عمر آخرين  فرد زنده ي  دنياست.

 

صبح باصداي در ازخواب بيدارشد . صدايي كه نشان ازرفتن

پدربود . پدرمثل هميشه ساعت شش ونيم ازمنزل بيرون مي

رفت.ومادرساعت هفت ونيم . مريم هم  كه فقط  روزهاي  يك

شنبه  ازخانه  بيرون مي رفت آن هم  بهانه ي كلاس كامپيوتر.

 

بعد ازرفتن پدر ازرخت خواب بلند شد.ومثل هرروز اولين چيزي كه

ديد خودش بود. و چقدر هم مسرور شد . والحق كه انسان از

هيچ  چيز به اندازه ي خودش خوشش نمي آيد. در واقع همه

چيز راهم به خاطر خودش دوست دارد. البته اگر لااقل با خودش

روراست باشد.

حوله را روي شانه اش انداخت، وازاتاق خارج شد.بعد شستن

صورت وآمدن به سرميز متوجه شد كه مادر امروز زودتر ازهميشه

ازخانه بيرون رفته ، وعصر هم ديرتر برمي گردد. از نگاه ها

وسكوت مريم معلوم بود كه مي خواهد  چيزي به پرسد .وبه 

دنبال  بهانه  مي گردد .  پس  وقتي  داشت براي  خودش 

چاي    مي ريخت خطاب به مريم گفت : "صبح به اين قشنگي ،

بانون داغ وچايي واقعا مي چسبه، نه؟ " مريم پوس خندي زد و

گفت:" بله،قطعا.مخصوصا كه آدم ديشب شام هم نخورده باشه."

سعيد كه ازكنايه ي مريم جاخورده بود، گفت:" البته".مريم در

حالي كه دست درازكرده بود وباچاقو پنيربر مي داشت گفت:"

ديشب بابا چي مي گفت؟ " سعيد كه منتظر همچين سوالي بود

جواب داد."يعني شما نمي دوني!" مريم :"ازكجا بدونم."سعيد

گفت:"آخه شنيدم ديوار موش داره ، موش هم گوش ."

مريم:"منظورت چي؟" سعيد:" هيچي همين طوري ." مريم : "

حالا دادشي  واقعا مي خاستي  يك  ترم دانشگاه  نري . آن هم

با اين همه درس خواندن . جدي كه نگفتي ؟!" سعيد ازجابلند

شد وبا عصبانيت دادزد."مي خاستي نه.مي خوام." مريم درحالي

كه لغمه ي نان و پنير را تامي كرد ،گفت:"خوب حالا عصباني

نشو.ولي  خودت  هم خوب مي دوني كه  مامان و بابا نمي

زارند . اصلا چرا مي خواهي اين كار و بكني ؟"سعيد  كه از

سوال وجواب مريم كلافه شده بود.گفت: " تا حالا چيزي درباره ي

عذاب وجدان شنيدي." مريم:" نمي خواي بگي كه عذاب وجدان

داري ! " سعيد ازسر ميز بلند شد وگفت:"چيه، به من نمياد،

عذاب وجدان داشته باشم؟"مريم:" منظورم اين نبود. اما مرگ

مهران ربطي به تو نداره. چرا خودت رامقصر مي دوني ؟ نكنه

مهران توگشتي؟!" سعيد : " مزخرف  نگو . خودم هم نمي دونم چرا."

ساعت حوالي يازده بود.حوصله اش بد جوري سررفته بود. تصميم

گرفت سري به باشگاه بزند. تاشايد از اين سردر گمي نجات

پيداگند . در راه مدام به اين فكر مي كرد كه چگونه  وارد  باشگاه 

شود .درجواب سوال هاي بي حد و اندازه ي بچه هاي باشگاه

چه جوابي بدهد. وقتي كه ازپيچ كوچه پيچيد چشمش دوخته

شد به " حجله اي كه عكس مهران را به سينه داشت.چهره ي

مهران در ميان چراغ ها و انعكاس آينه ها گم شده بود . گويي

مهران از ميان  جاده اي  از نور عبور مي كرد . وبه او لبخند مي

زد."خوب يادش بود كه اولين باركه ازپيچ اين كوچه پيچيده بود به

خاست و همراه مهران بود . و او با انگشتش باشگاه را نشان داد

و گفت : " اينجاست ، خيلي باشگاه خوبي . تازه توش از بيرونش

هم شيك تره."

 

داخل باشگاه كه شد اولين كسي را كه ديد آقاي رسولي بود .

آقاي رسولي مربي باشگاه بود.وقتي سعيد را ديد به طرفش آمد

واو را در آغوش كشيد. درحالي كه اشك در چشمانش جمع شده

بود  گفت:" كجايي شازده ، توهم كه مثل آن  رفيقت بي

وفاشدي ." سعيد  سرش را پايين انداخت و گفت : " ببخشيد

حالم اصلا خوب نبود. " آقاي رسولي  در حالي كه با مهرباني  به

چشمان  سعيد  خيره شده  بود  گفت : "مي دونم ، مي فهمم

چي ميگي ."وباز هم اورا درآغوش گرفت و فشرد. وبعد پرسيد:

"آمدي تمرين؟" سعيد: "نه، حوصله اش راندارم.آمدم بچه

هاروببينم."

 

 آقاي رسولي:" باشه، هرجور راحتي ، بچه ها توسالن هستند .

شما برو، من هم ميام."

 

وقتي وارد سالن شد  پاهايش شروع به لرزيدن كرد . گويي

قلبش ازتپش ايستاد. نمي دانست با بچه ها چطور روبه 

 روشود . چه  بايد مي گفت ؟. در سالن هر كدام از بچه ها در

گوشه اي مشغول  تمرين  بودند . وهنگامي كه سعيد  را  در

چارچوب در ديدند . گويي دوباره مهران  را  ديده  بودند . به 

 طرفش  آمدند .  همه اشك درچشمانشان جمع بود.ودرحالي كه

دستان گرم سعيد را، مي فشردند ، غم خويش راهم تقسيم مي

كردند . همه ي آن ها ازمرگ مهران متأسف  بودند . ولي هيچ

كدام مرگ او را باور نكرده بودند.

 

توي سالن كنار در رخت كن كمدي شيشه اي قرار داشت كه

پربود از كاپ هاي بچه ها،كه درمسابقات مختلف برده بودند.وكاپ

هاي مهران بانوارهاي مشكيشان در ميان آنها خود نمايي مي

كرد . يكي  از بچه ها روبه سعيد كرد  و گفت : " نمي خواهي

وسايل مهران را ببري ؟  ازوقتي كه مهران  فوت شده كسي 

 براي  بردن وسايلش نيامده. " سعيد گفت : "باشه كليد كمد

خودم  به كمدش مي خوره . وسايلش را مي برم." رضا گفت:"

راستي ازرحماني خبر نداري."سعيد:" سياوش. نه، خيلي وقت

نديدمش.چطورمگه؟" رضا: " آخه اوهم از وقتي اين ماجرا  اتفاق

افتاده باشگاه نيومده."

 

حميد گفت : " بهتر ، دلت براي اون لات تنگ شده !" رضا

گفت :"آخه، آخرين روزي كه مهران باشگاه بود ،بد جوري باهم

دعوا كردند.نمي دونم سرچي، ولي مهران راكارد مي زدي

خونش درنمي آمد.خودت كه مي دوني مهران آدمي نبود كه به

اين زودي ها عصباني بشه . " سعيد گفت : " من روزآخر ديرتر

ازمهران رسيدم .يك چيزهايي ازبچه هاشنيدم.ولي مهران چيزي

به من نگفت."علي گفت:" سياوش ومهران هميشه باهم درگير

بودند ،آن روز هم مثل هميشه.به دلت بد راه نده." سعيد گفت: "

بله، زياد سخت نگير.پليس دنبال قاتل . خودشون قاتل را پيدا مي

كنند.تازه اگر اين حرف به گوش دارو دستش برسه بيچاره اي،

مي دوني كه آدم هاي شري هستن . دنبال دردسر مي گردي

؟! ولكن."

 

سعيد به رختكن رفت ، وبچه هاهم مشغول تمرين

شدند.كمدمهران انتهاي راهرو كنار كمد سعيد بود.سعيد كليد را

ازتوي جيبش درآورد،كليد زرد رنگي راكه بين چند تا كليد بزرگتر

ازخودش گم شده بود راپيدا كرد . با شتاب دركمد مهران را باز

كرد . در حالي كه باخود فكر مي كرد ، كه چه چيزي ممكن است

توي كمد باشد . بالاخره كمد باز شد . توي كمد  دو طبقه بود .

طبقه ي اول  يك حوله ي صورمه اي باحاشه ي قرمز، ويك جفت

دست كش بكس قرمزرنگ.طبقه ي دوم  يك كتاب كوچك به

همراه يك جعبه ي فلزي سياه رنگ.

 

روي كتاب كلمه ي سرنوشت خود نمايي مي كرد. سعيد كتاب را

ورق زد. يگ كتاب رمان بود.ناگهان عگس فريده درلابه لاي برگ

هاي كتاب هويدا شد. بودن يك عكس درمخفي ترين مكان يگ

فرد مي تواند نشان بسياري چيزها باشد . كه يكي علاقه است .

عشقي پاك كه درقلب بي رياي و نگران يك برادر جاي دارد.

 

و دست سرنوشت كه چه بي رحم است.حس قريبي داشت.

جعبه ي سياهي راكه هيج وقت نديده بود برداشت.ازخاكي كه

دورتا دور تادور، وروي جعبه راگرفته بود معلوم بود  كه  خيلي 

 وقت است كه آنجا  پنهان شده . خاست بازش كند كه صداي

پاي كسي كه وارد رختكن مي شد نظرش راجلب كرد . روي

برگرداند ، آقاي  رسولي را ديد كه به او خيره شده بود. سعيد 

 كه از نگاه خيره خيره ي او دست پاچه شده بود ، لبخندي زد و

گفت : " بچه ها گفتند  كه كسي  براي  بردن وسايل مهران

نيامده.گفتم شايد بهترباشد من اين كاررابكنم."آقاي رسولي

بالبخندي جواب داد.فكر خوبي،راحت باش.بازي مي

كني؟"سعيد:نه، اصلا حوصله اش را ندارم . باشه يك وقت ديگه .

" وباعجله وسايل مهران راتوي پلاستيكي كه روي زمين افتاده

بود گزاشت.وبه طرف آقاي رسولي رفت.وگفت:"كاري نداريد؟"

آقاي رسولي دست روي شانه هاي سعيد گزاشت و گفت : "

سعي كن اين موضوع از زندگي ندازتت . خورشيد امروز دوباره

براي تو طلوع كرد . ويك فرصت ديگه براي زندگي بهت داد

شد .شنيدم دانشگاه هم قبول شدي؟."سعيد :"بله، قبول شدم."

آقاي رسولي  : "پس ديگه اين موضوع رافراموش كن.وبه درست

برس . باشه؟"

 

سعيد لبخند تلخي زد وگفت:"باشه، سعي مي كنم." بعد هم

ازاو وبچه ها خداحافظي كرد و ازباشگاه  بيرون رفت. در راه فكر

آن جعبه ي سياه ازذهنش خارج نمي شد. بالاخره صبرش تمام

شد و پيچيد توي يك كوچه ي بن بست.آن كوچه بسيارداز بود.

ويك درسفيد درانتهاي آن خود نمايي مي كرد . مقداري  درون

كوچه  پيش رفت. به ديوار كوچكي  تكيه داد . با عجله جعبه را

ازتوي پلاستيك درآورد وباز كرد. درآن چند عكس كوچك ،يك فلش

و يك  پاكت نامه بود  . عكس ها را برداشت . عكس ها مطعلق 

 به سياوش رحماني بود .اززاويه ي عكس ها معلوم بود كه به

طورمخفيانه گرفته  شده  بود . عكس  سياوش  را  درحالي  كه

به كسي  مخفيانه  چيزي  مي داد  مي داد و چند عكس ديگر

كه كه بزرگ شده ي همان عكس بود ونشان  مي داد  كه درحال

ردوبدل كردن مواد هستند.

 

ودرمجموع سه عكس بود كه  ازهر كدام  دوبار چاپ شده بود . از

روي پاكت نامه مي شد  فهميد كه  اين عكس ها را براي  مهران 

 فرستاده اند . نشاني فرستنده روي پاكت نامه نوشته شده

بود . از طرف  " رشيد فرخي فرد. " آدرس روي پاكت نامه تقربا

مال چند خيابان بالاتر ازخانه ي آقاي زرنگار بود . سعيد كاملا  گيج

شده بود نمي دانست  كه اين عكس ها واين پاكت نامه يعني

چه ؟ و اين فلش حاوي چيي كه مهران آن را پنهان كرده . واصلا

عكس هاي سياوش  دست  مهران چه  مي كرد؟ مهران با

سياوش چه كاري  داشت ؟ فكرهاي عجيب غريب ذهنش را پر

كرده بود. وبراي سوال هايش هيچ جوابي پيدا نمي كرد.بايد به

دنبال كسي مي گشت كه از اين ماجراخبرداشته باشد.باخود

گفت: پدرمهران بعيد به نظرمي رسد از اين ماجرا خبر داشته 

 باشد . چون اگر او خبر داشت مهران اين عكس ها را باشگاه 

 نمي گذاشت. مادرمهران هم  كه  اصلا  بعيد است . فريده هم

كه اصلا سياوش رانمي شناسد. پس چه كسي مي ماند؟ واين

چنين سعيد درميان دوستان ونزديكان مهران كسي رانيافت كه

بتواند پاسخي به پرسش هايش بدهد. ناگهان به فكر فرستنده

ي نامه افتاد." رشيد فرخي فرد" باخود گفت: تنها كسي كه مي

تواند ازاين ماجرا خبر داشته باشد ،همين فرد است.پس باعجله

جعبه رادركيسه گزاشت.وازكوچه خارج شد.دربين راه باخود فكر

مي كرد كه آيا مهران براي كاري كه انجام مي داد ازاين مرد كمك

خواست؟ شايد  مهران مي خواسته  سياوش را جلوي  بچه

هاي  باشگاه  ضايع كن . وقتي به درخانه رسيد متوجه ي دو مرد

شد كه  جلوي خانه   با  مريم  صحبت مي كنند . 

واز بي سيم هايي كه دستشان بود مي شد فهميد كه آنها چه كساني  هستند.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  89/06/15ساعت 18:17  توسط نرگس نوروززاده  | 

مطالب قدیمی‌تر