بازی با سرنوشت
خدایا : برای دوستانم دعا می کنم که در این روزهای آخرسال دلشان را چنان در
جویبار زلال رحمتت
شستشو دهی که هرکجا که تردیدی هست ایمان،هرجا زخمی هست مرهم ،هرجا
نا امیدی هست
امید وهرکجا نفرتی هست عشق جای آن رافرا کیرد.
امنین ![]()
![]()
![]()
بازی باسرنوشت
قسمت سیزدهم:
بگو، بگو من چي كم داشتم كه تركم كردي ؟ به تمام احساسم پشت كردي
ورفتي .چرا ؟ " ودرحالي كه اشك مي ريخت زانوانش خم مي شد وخاك را بوسيد.
سعيد روبه سياوش كرد وگفت:" تو شيطان پست،"دنيا" رو وارد اين بازي كردي. اين
موضوع بين من وتو بود.چرا اون را وارد كرد؟
سياوش حرف سعيد را قطع كرد وگفت:" زياد تند نرو آقاسعيد.تواول پاي زن ها رو به
اين موضوع باز كردي. چرا به فريده موضوع عكس ها روگفتي؟ فريده موجود لطفي،
سراز خيلي مسائل درنمي ياره. تومي خواستي به وسيله ي عزيز ترين كسم به من
ضربه بزني. من هم فقط تلافي كردم."چشمان پر خشم سعيد و پركينه ي سياوش
چون شعله هايي سوزان به هم گره خورده بودند . و با هم مي رفتند تا قصه اي تازه
رادر كتاب جنگ هاي بي پايان انسان بيا فرينند. داستاني كه مانند تمام جنگ ها ،
پاياني معلوم و در دناك دارش .
سياوش ادامه داد.مي دوني بچه، كارهاي تو ديگه راهي جز ازسرراه برداشتنت برام
نگزاشته.متوجهي كه. يك فرصت دوباره به تودادن، يعني امضاء حكم ادام خودم.
سعيد گفت:" مي خواي من را هم بكشي؟ از يك آدم كش اين كاربعيد نيست."
سياوش به طرف در رفت وادامه داد. اگرمنظورت مهران است. علي رقم ميل اطنيم
من اورا نكشتم.
شايد تو نكشته باشي، ولي قطعا كار يكي از همين نوچه هات.كه به دستور تو
كشتنش.
سياوش نگاهي به صورت پرخون سعيد انداخت وگفت:" ذهنت خيلي فعال جوان.
ولي حيف كه بايد اينقدر زود از كار بيفته ." سياوش اصلحه اي را كه در پشتش پنهان
كرده بود بيرون آورد.ولوله ي آن راروي پيشاني سعيد گزاشت."خب حالا وقتشه كه
آخرين نطق هاتو بكني. فقط خيال وصيت واين جوربرنامه ها رو نكن چون كسي دنبال
اجراش نميره.تاسه مي شمارم،وبعد شليك مي كنم." يك ، دو..." دنيا هراسان جلو
پريد وگفت:" نه، قرارمون اين نبود. قرار نبود اورا بگشي.اون بايد به مرگ من بمير،
مرگي تدريجي، با عذاب، در اوج تنهايي.مي خوام همه
اون را هم مثل من طرد كنند.همون جوري كه اون باعث شد همه طردم كنند.
متأسفم خانم كوچلو.مرگ تدريجي اون يعني لورفتن تمام تشكيلات.وبعد اشاره به
دومردي كه در آنجا ايستاده بودند كرد وگفت:" ببريدش بيرون."ودرمقابل چشمان بحت
زده ي سعيد . دنيا رابيرون بردند. دنيايي كه فقط قرباني يك اشتباه بود.
سعيد توي چشماي سياوش خيره شد.وفرياد زد منتظر چي هستي.جرأتش داري؟
شليك كن، من آمادم.
سياوش خنديد وگفت:" نه، انسان عاقل يك اشتباه را دوبار تكرار نمي كنه.لوله ي
اصلحه را غلاف كرد وادامه داد.روش بهتري هم براي ازسرراه برداشتنت بلدم. جوري
كه حتي پليس هم پيگير مرگت نشه.مي خواي ببيني دقيقا كجا هستي؟ وبعد يقه
ي لباس سعيد را گرفت و اورا بلند كرد.پاهاي بسته شده ي سعيد به او اجازه ي راه
رفتن نمي داد. اما ضربات پشت سر سياوش اورا وادار به حركت مي كردتاجايي كه به
دراتاق كوبيده شد.آقا سعيد خوب نگاه كن.شهررا مي بيني؟ از اين بالا همه چيز
پيداست. اينجا يك ساختمان بلنداست.خيلي بلند . تو قرار يك پرواز قشنگ داشته
باشي . قشنگ درست مثل يك پرنده ، كه البته تازه كاره و بگي نگي، به جاي پرواز
يكم سقوط مي كنه.
سعيد روبه سياوش كرد وگفت:"تو جرأتش را نداري."من شايد،اما اين سه تا فقط
استخوان هستند وعضله بدون مغذ، بدون وجدان.
هركاري كه بكني پات تو ماجرا گيره.توپيروز نمي شي. شايد حق باتو باشه.ولي قطعا
تو اون روز رو نمي بيني. "من ميپرم."وسياوش درحالي كه سياوش را به طرف اتاقحل
مي داد گفت:"مي پري عجله نكن."
افتاب داشت كم كم روبه خاموشي مي رفت. وشايد اين آخرين باري بودكه سعيد
مي توانست غروب خورشيد را ببيند. سياوش روبه سعيد كرد وگفت : " اما نه ،
شايد بهتر باشد كمي هم به قولي كه به دنيا دادم عمل كنم . مي دوني اون چي
مي خواست؟ اين كه توهم مثل اون يك عملي بدبخت بشي.مي دوني، اون تو رو
باعث تمام اتفاقات بد زندگيش مي دونه.چون به احساسش پشته پا زدي.قلبش را
شكستي.واي چه آدم بدي هستي.
وبعد لبخندي كنارصورتش نقش بست وگفت:"شايد هم اون خيلي دختر بد جنسي."
دنيا بدجنس نبود،اين توبودي كه مثل عنكبوت تارهاتودوراون پيچيدي، و روحش را
كشتي.
سياوش شروع به دست زدن كردوگفت:"آفرين،آفرين.مرحبا.احسنت.عجب دوست
مهرباني. درآخرين لحظات عمر هم مي خواد از كسي كينه به دل بگيره.تومنو تحت
تأثير قرارميدي.امااين تورو نجات نمي ده.ببينم عزيزم،كجات درد مي كنه؟ سرت،
دستت، شايد هم تمام بدنت.ناراحت نباش.من يك داروي خيلي خيلي خوب برات
آوردم.
برق شيطاني درچشمانش درخشيد. ولبخند تلخي كه لرزه به اندام هر جنبنده اي
مي انداخت، كنار لبش ظاهر شد.آري اين جانشين خداوند برروي زمين ، افسار خود
رابه دست شيطان داده.وشيطان افساراورا به بيراه كج كرده بود.به جاده اي باريك كه
هرلحظه از آن سقوط خواهد كرد . سقوطي كه خداوند به تمام ظالمان وعده داده
است.
سياوش فرياد زد.دنيا،دنيا جان.چند تاازاون قرص هاي "زد" بياو. مهمان ما كمي بدنش
درد مي كنه. فكر كنم قلبش هم كمي شكسته . بايد يكم آرومش كنيم .
سعيد كه چون قرباني به قصابش نگاه مي كرد ، در دل طوفاني از اظراب و پريشاني
را تجربه مي كرد. نگاهش به آسمان افتاد.به ان خيره شد، نمي دانست چه
بگويد.وهمان طوركه نمي دانست چه چيزدرانتظارش است.
چهره ي لحظه ها سرخ شده بود ، گويي از بود نشان شرم داشتند. واين سرخي را
ازاژداد خود به ارث برده بودند . اژدادي كه صورت هاشان درتابلوي زمان، سرخ گشيده
شده .و نگارگر زمان مي گويد ازمرگ هابيل چنين شده اند.
گام هاي لرزان دنيا وارد شد.درحالي كه دردرونش جنگي خونين بين ببخشش و
انتقام به راه بود. صورتش رنگ نداشت. دستانش مي لرزيد. اشك در چشمانش جمع
شده بود .آرام نزديك شد.درحالي كه نگاه تحقير آميز سياوش وسرزنش بار سعيد
برترسش دامن مي زد.دردلش هيچ اميدي به بازگشت لحظات خوب گذشته احساس
نمي كرد. روبه سياوش كرد وگفت: " مي شه ، من وسعيد را چند لحظه باهم تنها
بگزاري.خودم قرص هارو بهش مي دم." سياوش پوسخندي زد وگفت: " باشه.ولي
وقتي شاهد خوردنش بودم."دنيا ادامه داد."توبرو قول مي دم بخوره."
لبخند ازصورت سياوش محو شد، با خشم به طرف دنيا آمد وگفت:" فكرمي كني من
كي هستم، يك احمق.نه دختره ي احساساتي.تاحالاهم كه زنده مونده به خاطر
همين احساسات مسخره ي تو . چرا نمي خواي بفهمي ، اون ديگه به تو علاقه
نداره.از اولش هم نداشته. فقط مي خواسته تفريح كنه.فقط همين. دنبال چي توي
اين آدم مي گردي؟ تو عرضش را نداري . قرص هارو بده به من . خودم كارو تمام مي
كنم." وبعد با تندي قرص هارا از دستان لرزان دنيا دزديد . با علامت دست آن سه نفر
را كه شاهد ماجرا بودند فرا خواند . سعيد با دستان بسته تقلا مي كرد.وضربات
مشت لگد هر لحظه بيشتر و بيشتر بربدنش نواخته مي شد . چشمانش كه بعد
ازهر فرياد باز مي شد ، خيره به اشك هايي مي شد كه از سر ناتواني مي چكيد. وبا
لا خره تمام شد.ديگر اثري از آن قرص هاي سفيد روي سياه سيرت نمانده بود.
سياوش ازروي جسد نيمه جان سعيد بلند شد.درحالي كه دستانش ازخون قرباني
سرخ شده بود. روبه دنياي نا اميد كرد وگفت:" بيا. اين هم معشوقي عزيزت ، حالا
هرچي مي خواي باهاش خلوت كن . فقط هر چي مي خواي بهش بگي زود بگو.زياد
وقت نداره، مي خواد بره جهنم." وبعد روبه سعيد كرد وخطاب به دنيا گفت : " نيمي
ازجانش را من گرفتم . بقيه اش با تو." زانوهاي لرزان دنيا از شرم خم شده بود. اشك
امانش نمي داد.روبه روي سعيد نشست، بريده بريده گفت:" منو ببخش. توقرباني
خودخواهي من شدي. بعد از اين كه ازهم جدا شديم، ماه ها به اين فكر مي كردم
كه چرا من ترك كردي؟ خسته وشسته بودم. تا اين كه با سياوش آشنا شدم . اون
اين قرص ها رو به من پيشنهاد داد. براي آدم بريده اي مثل من همه چيز . براي چند
ساعت هم كه شده كمكم مي كنه همه چيزرا فراموش كنم. حتي كسي را كه
دوسش داشتم و بخاطر اون مهران لعنتي ازدستش دادم.وقتي خبر مرگش راشنيدم،
واقعا خوشحال شدم.
"سعيد بدن نيمه جانش را تكاني داد سرش را به ديوار تكيه داد وگفت:"توباز هم داري
اشتباه مي كني. اون به هردومون لطف كرد.آخرراهي كه داشتيم مي رفتيم فقط بد
بختي وروسياهي بود." دنيا عصباني وكلافه ازجا بلند شدو فرياد زد. توهنوز هم تحت
تأثير اون لعنتي هستي. حتي حالاكه مرده.يك نگاهي به خودت بكن.توهم داري
ميميري.باعثش هم اون.اونكه حتي روحش هم راحتت نگزاشته. اصلا چرا دنبال
قاتلش راه افتادي؟مي خواستي چيرو ثابت كني؟اين كه دوستشي؟ اين كه برات
ازهمه مهم تربود؟ حتي ازمن؟ حتي ازخانوادت؟
سعيد لبخندي زدوگفت:"براي توكه بد نشد.فرصت انتقام گرفتن پيدا كردي.انتقامي
كه سال ها منتظرش بودي." دنيا بي تاب نزديك آمد وگفت : " نه، اين طوري هم كه تو
ميگي نيست .من هنوزهم دوست دارم.هنوزهم اميد وارم كه تو برگردي و روزهاي
خوش گذشته تكرار بشه.فقط كافي قول بدي ديگه اين موضوع را دنبال نكني. ودوباره
پيشم بركردي .من سياوش را راضي مي كنم،دست از توبرداره."
سعيد نگاهي به پنجره كرد وگفت:" نه،ديگه فقط موضوع مهران نيست. تووفريده هم
اضافه شديد.اون بايد انتقام هرسه رو پس بده."
ادامه دارد...............